تبليغاتX
روزنوشته های سبز

روزنوشته های سبز

والذین اجتنبوالطاغوت ان یعبدوها وانابواالی الله لهم البشری فبشرعبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه

سال ۸۷ هم با همه خوبی ها و بدی هایش تمام شد. برای من سال ۸۷ سال سیاهی نبود و اتفاقا اتفاقاتی در این سال افتاد که به نظرم تاثیر مثبت آن در سراسر زندگیم جاری خواهد بود...مهمترین رخداد این سال برای من ازدواج بود و پیوند همیشگی که با عزیزترین کسی که در زندگیم وجود دارد بستم...

اما برای من که این دو سال آغازین زندگی در غربت را از ابتدا به عنوان سال های گذار میدانستم سال ۸۷ شامل اتفاقات خوب زیادی بود. آغاز دوره کارشناسی ارشد (آن هم برای من که هنوز هم به درس تنها به عنوان راهی برای پیدا کردن فرصت شغلی مناسب مینگرم) و همچنین آغاز تلاش برای یادگیری زبان فرانسه که خود همتی صد چندان نیاز داشت دیگر نقاط پر رنگ سال ۸۷ برای من بودند.

اما این سال برای مردم ایران و جهان هم خبرهای خوشی داشت اگرچه شاید تلخی های آن هنوز در بسیاری کام ها باشد و مدتها طول بکشد تا این تلخی از خاطره ها زدوده شود. اما سال ۸۷ سال رفتن بوش و جنبش اجتماعی عظیم شکل گرفته پیرامون باراک اوباما بود که سبب شد گفتمان بوش و نیوکان ها به کل از کاخ سفید بیرون رانده شوند. بیگمان این اتفاق اثرات ویژه ای در رخدادهای سال های آینده خواهد داشت و به نظر من بیشتر اثر آن مثبت خواهد بود.

در ایران نیز این روزهای آخر کاری سترگ از سوی مردی بزرگوار انجام شد. سید محمد خاتمی اگرچه در حضور میرحسین موسوی رای اول من نبود اما نمی توانم کتمان کنم که کاری که خاتمی کرد تنها از مردان بزرگ تاریخ بر میاید. نه برای آنکه میدانست فشارهای سیاسی نخواهد گذاشت که کاری انجام دهد بیش از آنچه قبلا کرده بود بلکه برای آنکه در هنگامه ای که همگان دم از رای بالایش میزدند نشان داد به وحدت و کار جمعی و گروهی خیلی بیشتر از هوادارانش و اطرافیانش اعتقاد دارد. به گمانم انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ فارغ از هر نتیجه ای در روز انتخابات یک برنده تاریخی دارد و او نیز بیگمان سید محمد خاتمی است که به همه سیاست پیشگان ایران از اصلاح طلب یا اصولگرا درس اخلاق داد و نشان داد که هرگز چشمداشتی به قدرت نداشته است...شاید سبب عبرت آنان شود که هنوز هم اشک های او در انتخابات سال ۸۰ را حربه ای برای کسب رای میدانستند.

اما این روزها من دلیل دیگری هم برای کاملا تاریک ندانستن سال ۸۷ دارم. حضور جدی میرحسین موسوی در انتخابات نویدی است برای تمام آنان که دل در گرو آزادی و عدالت در ایران دارند... میرحسین از آن سیاستمدارانی است که سالهاست آرزو دارم نامش را بر برگه رایم بنویسم. از حضورش در انتخابات شادمانم و اطمینان دارم که اگر دیگر اصلاح طلبان نیز ذره ای از اخلاقی که در سید محمد خاتمی و میرحسین موسوی وجود دارد داشته باشند می توان به پیشرفت و عدالت و آزادی در سالهای آینده امید داشت.

سال ۸۸ سالی است که جهان به نظاره نتایج انتخابات در ایران خواهد نشست و انتخاب ایرانیان نشان خواهد داد که آیا پایان جرج بوش پایانی بر کار راست وحشی در جهان خواهد بود یا خیر...

نوروزتان پیروز

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:40  توسط رضا  | 

توی محل کار جدیدم هر دو هفته یک بار یه سری جایزه میذارن و قرعه کشی میکنن و این جایزه ها رو به افراد خوش شانسی میدن که اسمشون در میاد. البته از چک بعدی حقوقی این افراد مبلغ مالیات اون جایزه رو کم میکنن که زیاد هم خوش به حالش نشه دیگه این هفته برای ۵ تا گوشی blackberry curve قرعه کشی کردن و از اون اتفاقاتی افتاد که معمولا رخ نمیده و اسم من هم درومد به عنوان یکی از برنده ها. مشکل اینجاست که این تلفن جای سیم کارت نداره و فقط به درد کسانی میخوره که موبایلشون رو با همین شرکت ما داشته باشن و کلی هم پول اضافه بدن تا از خدمات فراوان این تلفن بهره مند بشن (همینجا بگم که این تلفن همون تلفن معروفیه که باراک اوباما استفاده میکنه و واسه بردنش به کاخ سفید کلی واسش چونه زد) حالا قسمت بدتر قضیه اینه که قیمت این تلفن رو هم حتی توی فرم های مالیاتی انتهای سال به عنوان یکی از درآمد ها قراره درج کنن خلاصه من موندم و یه تلفن که خودم نمیتونم ازش استفاده کنم و باید یه آدم پولدار پیدا کنم که حاضر باشه بخردش... اگر احیانا کسی رو که میشناسین که از خدمات Telus استفاده میکنه و میخواد گوشیشو عوض کنه من حاضرم تخفیف خیلی خوبی بهش بدم واسه اینکه این گوشی که روی دستم مونده رو ازم بخره ها من موندم این اتفاق خوش شانسی بود یا بدشانسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:20  توسط رضا  | 

هوای مونترال به طرز عجیب و غریبی خوب شده سال قبل به خوبی به یاد دارم که حتی سیزده به در که شده بود تقریبا یه نیم متری برف هنوز روی زمین بود و اینقدر هوا سرد بود که اصلا نمیشد بیرون رفت ولی الان هنوز به اول فروردین نرسیدیم که هوا کاملا بهاری شده دیگه...این چند روز حسابی بارون اومد و همه برف ها رو شست و برد خداییش مونترال وقتی که سرد نیست و برف نداره شهر قشنگیه

این روزا حسابی درگیر کار و درس هستم. دو هفته دیگه امتحان پایان ترم فرانسه دارم و هفته بعدش هم امتحان پایان ترم درس دانشگاهی این نیمسال رو دارم. به همه اینها پروژه و کار رو هم اضافه کنید تا ببینید که چقدر کار هست واسه انجام و چقدر وقت کم. خصوصا که باید کارهای مالیات و اینا رو هم زودتر انجام بدم...

تنها امیدواری این روزها اینه که زودتر این امتحان و پروژه و اینا تموم بشه و دوره جدیدی شروع بشه

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:22  توسط رضا  | 

نمیدونم این چند وقته چرا اینقدر تنبلی میکنم واسه به روز کردن اینجا...خیلی سوژه دارم اتفاقا واسه نوشتن اما نمیدونم چرا دست و دلم نرفته به نوشتنشون. میخواستم راجع به اتفاقات رخ داده در امیرکبیر بنویسم و اینکه حسین ترکاشوند رو میشناختم و مطمئنم اگر بازداشت نشده بود میتوانست در کم کردن هزینه های این اعتراض تاثیر زیادی داشته باشد. اما خوب راستش فکر میکنم وقتی توی ایران نیستی و خودت هیچ کاری نمیکنی طبیعتا نظر دادن راجع به این اوضاع و احوال کار بیخودی هست و بیشتر از سر شکم سیری محسوب میشه...

از اون طرف ترجیح دادم که اگه بخوام مطلبی راجع به انتخابات ریاست جمهوری بنویسم بذارم واسه وقتی که رفتم ایران تا حداقل توی فضا و حال و هوای انتخابات بنویسمش...

شماره 53 دو ماهنامه چشم انداز ایران هم توی سایت آقای میثمی قرار داده شده که اگر خواستین میتونین مطالب راهبردی خوبش رو در اونجا بخونین. خصوصا سرمقاله این شماره با عنوان گذار از نفت به مالیات و مطلب زیبای آقا هدی با عنوان تختی شمشاد برقرار منش ماندگار رو حتما بخونین.

دو تا از دوستان خوبم هم به تازگی وبلاگ خودشون رو راه اندازی کردند. میلاد ابراهیمی رو که خیلی ها شاید از کاریکاتورهای زیباش در روزنامه های صبح علم و صنعت و صبح تهران بشناسن و همچنین علیرضا ابوفاضلی که در وبلاگش از بزرگانی یاد میکنه که خیلی از ما راهشون و منششون رو فراموش کردیم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:50  توسط رضا  | 

دیروز صبح که با عجله به محل کارم میرفتم یکی از آن اتفاق هایی برایم افتاد که تقریبا مدتها بود حتی به احتمال آن هم فکر نکرده بودم. قبلا گفته ام که محل کارم در یکی از قدیمی ترین آسمانخراش های مونترال واقع شده است. این ساختمان قدیمی اشکالات زیادی دارد اما هرگز تصور نمی کردم که این اشکالات حتی سیستم آسانسور آن را هم شامل می شودخلاصه همراه با ده نفر دیگر که ۶ نفر از آنها همکارانمان در شرکت بودند برای رفتن به طبقه پنجم که محل کارمان هست سوار آسانسور شدیم. در آسانسور که بسته شد چند لحظه ای طول کشید که متوجه شویم هیچ حرکتی در کار نیست. کمی این پا و آن پا کردن و بعد تلاش برای باز کردن در با استفاده از دکمه های متعدد مربوط به آسانسور که فایده ای هم نداشت. داد و فریاد و کوبیدن به در مرحله بعدی بود تا نگهبان ساختمان متوجه واقعه شود. وقتی ده دقیقه ای گذشت و متوجه شدیم که کاری از دست نگهبان ساخته نیست و او در تلاش است تا با شرکت سازنده آسانسور! تماس بگیرد خود دست به کار شدیم و با ۹۱۱  که همان ۱۱۰ خودمان می شود تماس گرفتیم و درخواست کمک کردیم. خنده دار اینجاست که از ایستگاه آتش نشانی که درست کنار ایستگاه مترو واقع شده تا محل کارمان حدود ۵ دقیقه (آن هم پیاده) راه هست. اما بعد از دو بار تماس با ۹۱۱ حدود ۴۵ دقیقه طول کشید تا آتش نشان های عزیز به کمکمان بیایند امیدوارم که این کابوس یک ساعته برای هیچکس رخ ندهد. گرمای کشنده و کمبود اکسیژن درون آسانسور که توسط ده نفر مصرف میشد تحمل این جهنم را بعد از ۱۵ دقیقه واقعا سخت کرده بود که خوشبختانه با شوخی و خنده و صبوری همه مان این یک ساعت به خیر گذشت...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:12  توسط رضا  |