تبليغاتX
روزنوشته ها

روزنوشته ها

این وبلاگ شرح اتفاقات روزانه زندگی من در شهر مونترال کاناداست...

عنوان این پست در حقیقت ترجمه عبارت credit report هستش که در آمریکای شمالی در واقع هدف زندگی محسوب میشه ساکنین آمریکای شمالی دارای یک کد ملی هستن( در واقع ایران این کد ملی رو از روی اینا کپی کرده) که برای آمریکایی ها بهش ssn یا social security number میگن و برای کانادایی ها sin یا social insurance number هستش...این شماره شناسایی در واقع هویت واقعی فرد محسوب میشه و در کنار اطلاعاتی مثل تاریخ تولد و نام مادر و آدرس و اینا مهمترین نشانه شناسایی محسوب میشه که نباید هیچکس دیگری به جز فرد( یا شخص نزدیکی مثل همسر یا پدر و مادر) از اون مطلع باشن...اونچه که اتفاق میفته اینه که فرد هر کاری که انجام بده از قبیل باز کردن حساب بانکی یا کارت اعتباری یا دریافت وام خرید خانه یا اتومبیل یا هر مسئله مالی دیگری این اتفاق ثبت میشه در همین گزارش اعتبار اون فرد و یه جورایی میشه کارنامه اعمالش در دنیا خلاصه هروقت بخوای بری از بانک وام بگیری یا کارت اعتباری بگیری این گزارش اعتبار رو نگاه میکنن و اگر مثلا وامی گرفتی و پرداختش نکردی یا نوبت پرداخت ماهانه کارت اعتباریت رو رعایت نکردی خیلی راحت ممکنه شانس دریافت یک وام خوب با بهره بسیار کم رو از دست بدی( این بهره کم نسبت به ایران واقعا کمه ها...چیزی حدودی ۸ درصد در بدترین حالت که میتونه تا ۵ درصد هم پایین بیاد)

چند تا شرکت اصلی هستن که این گزارش ها رو تهیه می کنند و در اختیار همه موسسات مالی قرار میدن و البته همه اینها روی هم امتیاز اعتباری یا credit score رو به همراه میاره که میتونه خصوصا برای تجار و بازاری ها از همه چیز مهمتر باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:19  توسط رضا  | 

پرسپولیس قهرمان شد...حتی از این راه دور و با دنبال کردن بازی ها از طریق اینترنت ذره ای از هیجانی که میتونستم داشته باشم از قهرمانی پرسپولیس کم نشد...فقط سیستم تلویزیون اینترنتی شبکه سه از شانس من درست در لحظه به ثمر رسیدن گل قهرمانی قطع شد و بعد از گل وصل شد دوباره

خلاصه گرچه گل رو ندیدم هنوز ولی خیلی خیلی حال داد جشن گرفتن این قهرمانی در غربت

خلاصه این قهرمانی رو به خودم و همه پرسپولیسی ها تبریک میگمراستش واسه افشین قطبی هم خوشحال شدم چون همه مارو خوشحال کرد امسال بارها و بارها با شجاعتش...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:55  توسط رضا  | 

این روزا حسابی درگیر کلاس های آموزشی جدید هستم طوری که حتی نرسیدم کتاب آیین نامه راهنمایی و رانندگی رو به طور کامل بخونم و اجبارا باید امتحانشو عقب بندازم...مسایل بسیاری درباره کلاهبرداری هویتی در آمریکا یاد گرفتم که همونطور که قبلا هم گفتم بسیار ترسناک هستش و در عین حال بسیار دونستنش مفید و لازمه...

به زودی درباره این مسایل و همچنین چگونگی کارکرد جریمه ها مینویسم ولی خوب یه مقدار ممکنه مفصل بشه به خاطر همین گذاشتم که سر فرصت بهش بپردازم...

دکتر سروش پاسخ دومش به آیت الله سبحانی رو منتشر کرده که در واقع پاسخ جامع و کاملی به انتقادهایی است که به نظرش شده بود...این پاسخ رو میتونید در اینجا با عنوان طوطی و زنبور بخونید...راستش به نظرم اومد که دکتر سروش تا حدودی نظر تمام منتقدان خودش رو پذیرفته و اضافه کرده که نظر خودش هم از ابتدا همین بوده و بقیه نگرفتن منظور رو...انصافا نثر دکتر سروش مسحور کننده است و در این پاسخ هم پس از مدت ها به تناوب از آیات قرآن برای توضیحات خویش بهره گرفته است که خوب فرق مهمی با بقیه متونی داره که اخیرا دکتر سروش منتشر می کرد...

چیزی به تعطیلات آخر هفته نمونده...هوای مونترال این چند روز خیلی خوب بوده...همش یادم میره دوربین رو با خودم ببرم برای عکس گرفتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط رضا  | 

یکی از مسایلی که قبلا هم راجع بهش گفتم میزان هزینه ای هستش که شرکت های خصوصی در آمریکای شمالی برای نظارت بر کار کارمندان خودشون انجام میدن. این هزینه شامل نرم افزارهای مخصوص برای نظارت تا استخدام ناظران مخصوص برای این کار میشه...این ناظران علاوه بر اینکه به دقت عملکرد کارمندان رو زیر نظر دارند هر ماه یکبار به دقت محاسبه می کنند که یک کارمند دقیقا چه مقدار سود داشته برای شرکت از نظر مادی...و مجموعه این برآوردها باعث میشه که اون کارمندشون رو مستحق ترفیع بدونند یا نه...خوب عملا این ترفیع میتونه باعث ایجاد انگیزه بشه برای اون شخص و خوب از جدا شدن اون شخص از اون شرکت هم جلوگیری میکنه...
همه اینارو گفتم که بگم یه دپارتمان جدید توی شرکت ما دارن راه میندازن و ماها هم فعلا تحت آموزش قرار داریم برای این دپارتمان جدید...انصافا اطلاعات عجیب و جالبی توی این کلاس های آموزشی درباره آخرین شیوه های کلاهبرداری در آمریکا در اختیارمون میذارن که یه وقتایی واقعا ترسناک میشه...تا جایی که خوشحال میشم که در آمریکا زندگی نمیکنم آخه خوشبختانه این کلاهبرداری های هویتی یا کلاهبرداری کارت های اعتباری در کانادا خیلی زیاد نیست ولی خوب با این وجود میشه مطمئن بود که اگر کانادا هم جمعیتش به اندازه آمریکا بشه خوب شاید کلاهبرداریش بیشتر از آمریکا هم بشه دیگه خلاصه این تغییرات ممکنه پول بیشتری نداشته باشه ولی مسئولیت بیشتری داره...اما راستش رو بخواین اطلاعات ارزشمندی به آدم میده که بسیار به درد میخوره...گرچه قصد ندارم که برای مدت زیادی در این شرکت بمونم ولی خوشحالم که با این شرکت شروع به کار کردم چون خیلی چیزا یاد گرفتم که شاید هیچ جای دیگه ای نمیتونستم یاد بگیرم دربارشون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:9  توسط رضا  | 

توی ایران غروب روزهای جمعه دلمون میگیره اما با شروع روز شنبه و آغاز روزهای کاری اینجوری نیست که عصر ساعت ۵ بعد از ظهر بریم خونه و بگیریم بخوابیم و هیچ کاری نکنیم...اما این خارجیا ( خنده داره که من اومدم پیش اینا اونوقت بهشون میگم خارجی) در طول هفته تکون نمیخورن از سر جاشون به جز برای رفتن به سر کار ( و البته انصافا کار هم میکننا) آخر هفته اما اگر یه تکونی به خودشون بدن اینه که یه گشتی توی مرکز شهر بزنن و یه کلابی برن و مست کنن... حالا مهاجرا یه کمی با حال تر میشن و شاید یه باربی کیو هم توی حیاط خونه یا توی ایوونشون برقرار کنن...به خاطر همین توی محلات مهاجر نشین ( منظورم محلاتی هستش که مهاجران دسته اول تر هستن و هنوز به نسل اول و دوم نرسیدن) روزهای شنبه و یکشنبه سر ظهر که میشه حسابی بوی انواع و اقسام کباب میپیچه و خلاصه بساط کباب پزی حسابی به راهه

خدایی ولی ما ایرانیا از این نظر یه مقدار نسبت به اینا برتری داریم...اولا توی زمستون که برف و سرما هستش کمتر از اینا توی خونه خودمون میمونیم و بیشتر میزنیم بیرون و هیچ کاری هم که نکنیم میریم خونه یه دوست یا رفیق و خلاصه یه کاری واسه انجام دادن پیدا میکنیم حتی اگر این کار رفتن بی هدف به خیابون باشه...روزهای تعطیل که دیگه جای خودش رو داره...توی تابستون هم که انواع و اقسام مسافرت های کم خرج و گردش های خارج شهر و پارک رفتن اولویت اول رو داره تازه همه اینها با همه محدودیت های اجتماعی هستش که دولت و نیروی انتظامی برای مردم و خصوصا جوونها ایجاد می کنند...

اما خوب جالبه اینجا اصلا اینجوری نیست...اصلا اهل بیرون رفتن زیاد نیستن اینا...ترجیح میدن حتی توی همین روزای آفتابی و خیلی عالی هم توی خونه بشینن و مشروب بخورن و سیگار بکشن و بخوابن... شاید به خاطر همین تفاوت اساسی هستش که اگر توی این روزهای تعطیل به خارج از شهر برین علی رغم جمعیت نه چندان زیاد ایرانیای مونترال ( خصوصا در مناطقی به جز غرب مونترال) احتمال خیلی زیادی داره که با گروهی دیگر از ایرانیا که برای تفریح به دامن طبیعت رفتن برخورد کنین...

نمیدونم در این مورد شاید اشتباه کنم اما فکر می کنم ما ایرانیا به خاطر همین محدودیت هایی که حکومت در این سی ساله برقرار کرده یاد گرفتیم که خیلی بیشتر از مزیت های طبیعت اطرافمون استفاده کنیم و ازش لذت ببریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:56  توسط رضا  | 

تا زمانی که این کتاب آیین نامه راهنمایی و رانندگی کبک رو دستم نگرفته بودم فکر نمی کردم تا این حد سختگیری درباره رانندگی بخوان و بتونن انجام بدن...قوانینشون خیلی سنگینه در بسیاری از موارد و خوب توی حوزه نظارتی اینقدر خوب عمل میکنند که هیچ رقمه نمیشه از زیر محدودیت هاشون در رفت...فکرشو بکنین مثلا درباره رانندگی در شرایطی که راننده الکل مصرف کرده باشه...اگر راننده زیر ۲۵ سال داشته باشه اگر ذره ای الکل توی خونش باشه همه قوانین شاملش میشه...اگر بالای ۲۵ سال داشته باشه نباید بیشتر از ۰.۰۸ ٪ الکل توی خونش وجود داشته باشه و این یعنی حداکثر یک فنجان مشروب در سه ساعت گذشته... و خوب برای تضمین هم پلیس حق داره هر زمان که تشخیص بده از فرد آزمون تنفس یا آزمایش خون بگیره و اگر فرد انجام آزمایش رو نپذیره همون جریمه هایی شاملش میشه که شامل یک فرد با الکل بالا میشه ( اینجاش عین قوانین دوپینگ میمونه) و باور کنین بلایی سر کسی که در هنگام رانندگی در حال مستی بگیرنش میاد که دیگه به این راحتی ها نتونه رانندگی کنه...حداقلش اینه که باید تا یک سال با دستگاه سنجش الکل در خون رانندگی کنه و هر بار هم که بگیرنش باید بره آزمایش سنجش اعتیاد بده...

البته همه این قوانین باعث نمیشه که مثلا دیگه کسی خلاف نکنه ها...هنوز هم یکی از اصلی ترین دلایل تصادفات منجر به مرگ و میر در آمریکای شمالی همین رانندگی در حالت مستی هستش که خوب اصلا به همین دلیل قوانینشون در این خصوص اینقدر سختگیرانه هستش... البته پلیس هم کاری به کار مردم نداره تا وقتی که واقعا جرمی انجام ندادن اما اگر در حال انجام یک خلاف رانندگی بگیرن کسی رو یه جریمه حداقل صد و پنجاه دلاری ( تازه اگر کمترین خلاف رو انجام داده باشه ها) رو شاخه شه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:19  توسط رضا  | 

با اینکه هنوز هم هفته ای دو روز حداقل هوای مونترال بارونی میشه و حسابی دمای هوا میره نزدیک صفر و دوباره بالا میاد اما به نظر میرسه که کم کم با سبز شدن چمن ها و درخت ها و گل ها کار مامورای شهرداری هم داره کم کم عوض میشه...تا همین یک ماه پیش فقط باید برف رو از توی راه ها جمع می کردن ولی الان دیگه ماشین های چمن زنیشون رو راه انداختن و گوشه به گوشه بزرگراه ها مشغول گل کاری هستن...راستی یه مسئله جالب...خونه (دقیقا خونه و نه آپارتمان) داشتن توی آمریکای شمالی علاوه بر هزینه های بسیار سنگین مالیات و آب و برق و سوخت و ... که داره یه مقدار کار هم داره...یعنی کسی که خونه داره باید توی زمستون برف هارو پارو کنه و ابتدای تابستان هم سر و وضع ظاهری خونش رو حسابی بهش برسه...وگرنه شهرداری اگر ببینه کسی چمن های جلوی خونه اش رو کوتاه نمیکنه و یا قسمتی از چمن های حیاط جلوی خونه اش کچل شده و صاحبخانه برای تعمیرش کاری انجام نمیده خیلی به خودش زحمت نمیده و براش یه قبض جریمه میفرسته در خونش...لازم هم نیست بگم که اینجا چنین جریمه هایی رو هیچوقت نمیشه از زیرش در رفت...یعنی خوب میتونی نپردازی این جریمه رو ولی در این صورت باید قید خیلی چیزارو بزنی چون پرداخته نشدن این جریمه میره خیلی سریع توی پرونده ات و دیگه هیچ فعالیتی رو تقریبا نمیتونی انجام بدی تا وقتی که این جریمه رو بپردازی و از توی پرونده ات پاکش کنی...الان که دارم این قوانین راهنمایی و رانندگی رو میخونم بهتر میفهمم که کارکرد این سیستم چه جوریه چون همیشه برام جای سوال داشت که خوب مثلا پلیس که عابر پیاده رو جریمه میکنه چه جوری میخواد این جریمه رو از طرف بگیره اما حالا میفهمم که لازم نیست بگیره بلکه طرف خودش میره دو دستی تقدیم میکنه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:33  توسط رضا  | 

حتما به یاد دارید که چند صباحی قبل فیلمی از یکی از استادان دانشگاه علم و صنعت حسابی سر و صدا به پا کرد...حتی همین الان فیلم اون جلسه عصبانیت دکتر قولتوقچیان که از اساتید ارمنی هستند توی اینترنت با عنوان فیلم استاد حزب اللهی!!! پخش شده توی اینترنت...

حالا خلاصه یه بندی خدایی اینو برام فرستاد...نمیدونم کی اینو نوشته ولی حتما توی اون جلسه حضور داشته...نمیدونم اونی که برام فرستادش دوست داره اسمش مطرح بشه یا نه...اما فکر میکنم اونایی که دکتر هایک قولتوقچیان استاد فیزیک علم و صنعت رو میخوان بشناسن باید این متن رو هم بخونن...

"این اواخر آن قدر سرمان گرم چیزهای دیگر میشد که یادمان میرفت باید قدردان باشیم و باید گفتنی ها را به موقع بگوییم . و به یاد بیاوریم که پا روی شانه های چه کسانی گذاشته ایم که حالا میتوانیم ادامه ی راه را ببینیم . این جا برای دیدن و زیر و رو کردن گذشته وقت به اندازه ی کافی هست .
داشت یادم میرفت آن روز و آن همه اتفاق که پس از آن آمد و هیچ وقت داغ اش و درد اش از دل پیرمرد زدوده نشد . و خاطره ی تلخش در ذهن همه مان حک شد . تا اینکه دوستی لینکی برایم فرستاد از همان روز و از همان جلسه کذایی و همان تلخی ها که اینجا در طرف دیگر کره ی زمین با دیدنش و به یاد آوردنش هنوز هم بر خویشتن میلرزم . من بسیار متاسف شدم . شاید حتی بیش از دفعه ی اول که در آن جلسه بودم و همه ی این صحنه ها را از نزدیک میدیدم و در باورم نمی گنجید که چنین کلماتی رد و بدل بشود . آن هم در دانشگاهی با این همه دعاوی فرهنگ و اصالت .
آن روز روز خوبی نبود . نه برای ما که دانشجویان سال دوم بودیم ، نه برای آنها که سال آخر بودند و فکر کردند با داد و بیداد و برانگیختن استاد و توهین کردن اش و تا حدی پیش بردن اش که از شدت عصبانیت چنین کلماتی را بر زبان بیاورد ، میتوانند به سراغ برج آرزوهای خودشان بروند .
شاید جهانگیر و نیما و شروین و خیلی های دیگر آن روز را روز آخری میدانستند که آنجا هستند و آن جلسه را بهترین جا برای حرف زدن میدانستند . ای کاش که فقط گله میکردند ، ای کاش انتقادی میکردند که سازنده میشد نه اینکه بعد از زدن حرف هایشان حتی منتظر جواب نباشند و بزنند بیرون از جلسه . ای کاش همه چیز را با هم زیر سوال نمیبردند . ای کاش اجازه میداند خودشان هم در مقام سوال واقع بشوند ، مگر آن جا جلسه ی پرسش و پاسخ نبود ؟  من هیچ وقت نتوانستم فراموش کنم ، هر چند بارها تلاش کردم که ببخشمشان . شما حتی آن روز ما را هم ندیدید . فقط حرف زدید و رفتید .
برای من که ۵ ترم با آقای قولتوقچیان کلاس داشته ام تمام کلمات این مرد و تمام دلسوزی هایش و تمام تلاشش برای سازندگی و درستکاری قابل درک و احترام است . من تمام محبتش را نسبت به دانشجویان از صمیم قلب احساس کرده ام . تمام عشق اش به ایران را . و اینکه یکی از بهترین معلم هایی بود که در تمام عمرم داشته ام .  البته که زبانش تلخ بود اما شما هیج وقت نگاهش را خواندید ؟ هیچ پرسیدید چرا این قدر مصمم است برای یاد دادن ؟ وظیفه اش بود یا وجدانش ؟
ساده و بی پرده میگویم :
دوستان نامردی کرده اید . حقش نبود که بدترین قسمت آن روز و بدترین قسمت آن جلسه را روی اینترنت بگذارید و نه کمی بعدش و کمی قبلش . شما که فیزیکی هستید قانون بقا را باید خوب بلد باشید ، حق اش نبود و روزی این را خواهید فهمید که دیر شده و حتما جایی هست که از خودتان بپرسید که آیا حقتان بوده یا نه !
من از این همه نادانی میترسم . از فکری که پشت پخش این ویدیو بوده میترسم . و به این نتیجه میرسم ، همان جمله ی معروف قولتوقچیان چقدر به کار میاید که : خلایق هر چه لایق !
چرا تخم دشمنی و کینه میکاریم ؟ که بذر نادانی و غفلت درو کنیم ؟  چرا این قدر فراموش کاریم ؟ "

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط رضا  | 

توی این روزا که بحث اسلامی کردن دانشگاه ها حسابی مطرح هستش مطلب و مقاله تا دلتون بخواد توی روزنامه و خبرنامه و وبلاگستان منتشر شده...اما راستش هیچ مطلبی رو به اندازه مقاله اصلی شماره ۵۴ روزنامه صبح دانشگاه تهران قوی ندیدم...این مطلب رو با عنوان به بهانه طرح بحث اسلامی کردن دانشگاه ها حتما بخونین...

مشغول خوندن آیین نامه راهنمایی و رانندگی کانادایی ها هستم این روزا سعی می کنم بیشتر بنویسم راجع به قوانین رانندگی در کانادا و خصوصا کبک... خصوصا که دیگه مونترال کانادینز هم امروز حذف شدن و دیگه هیچ بهانه ای واسه ورزشی نوشتن توی وبلاگ ندارم...جز اینکه برم و این پارک های متعددی که توی هر محله چندین فقره ازش ساختن و کسی نیست که از زمین های ورزش فوق العادشون استفاده کنه عکس بندازم و بذارم اینجا تا دل شما هم به اندازه من  بسوزه

راستی مقاله اصلی دیروز روزنامه جوان دانشگاه علم و صنعت هم که امیر شفیعی نوشته بود خیلی عالی بود...کاش بچه های علم و صنعتم وبلاگ راه مینداختن که من میتونستم لینکشو بدما

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:21  توسط رضا  | 

دیشب مشغول وبلاگ گردی بودم که یه لینک خوب از وبلاگ آرش غفاری پیدا کردم که کتاب "روسپیان سودا زده من" از گابریل گارسیا مارکز رو گذاشته بود با ترجمه امیر حسین فطانت. این کتاب در ایران با نام دلبرکان غمگین من چاپ شده بود که چند وقت پیش وزارت ارشاد جمعش کرد...داستان جالبی بود و راستش عجیب به نظرم اومد اینکه جمعش کردن چون راستش برخلاف اسمش اصلا اینجوری نبود که خیلی حاوی توصیف صحنه های شهوانی و هوس رانی باشه... به قول یه بنده خدایی توی یه وبلاگ که الان اسمش متاسفانه یادم نمیاد جمهوری اسلامی عادت داره اینقدر توی مسایل کوچک و بی اهمیت پنهان کاری کنه و دروغ بگه که وقتی یه اتفاق بزرگ هم میفته مجبوره همه آبروی خودش رو سرش هزینه کنه ( مثل همین قضیه سردار زارعی) و تازه اگر هم راست بگه ( مثل اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست) بازم واسه خیلی از مردم سخته باور کردنش که داره راست میگه از بس که سر مسایل کوچک و بی اهمیت دروغ گفتن...

به هر حال خوندن این کتاب زیاد هم وقت نمیگیره... حتی اگر توی کامپیوتر هم بخواین بخونینش حداکثر دو ساعت وقت بگذارین تموم میشه

لینک دانلود کتاب : http://www.iranianbook.org/book/Roospian_Sodazade.pdf

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:42  توسط رضا  | 

میخواستم راجع به وضعیت اینترنت توی مونترال بنویسم که ترجیح میدم بذارم برای آخر هفته تا همه نکات مربوط بهش رو یکجا بگم پرسپولیس که امروز کولاک کرده و ۵ تا گل به شیرین فراز زدهمنچستر و چلسی هم که یک فینال تمام انگلیسی رو توی مسکو برگزار خواهند کرد...فقط حیف که لیورپول حذف شد مونترال هم پشت سر هم داره میبازه...بعد از اون بازی اول که توی ثانیه آخر بازی رو مساوی کردن و توی وقت اضافه بردن سه تا بازی هستش که دارن میبازن...یه بازی دیگه که ببازن کارشون تمومه و حذف شدن...

هوا سه روزه که شدید بارونیه و حسابی سرد شده...ولی مثل اینکه آخر هفته خیلی خوب خواهد شد...خودمونیما اینقدر که اینجا همه به اخبار هواشناسی میپردازن منم ناخودآگاه همش اخبار هواشناسی رو پیگیری می کنم دیگه

خبر دیدار آقای منتظری با انجمن اسلامی معلمان رو هم بخونین... تفسیر والعصرشون حرف نداره...کاش بتونیم عمل کنیم بهش...

راستی عماد باقی هم تبرئه شد. البته اگر مثل حکم بچه های امیرکبیر زور نهادهای امنیتی به قضات عادلی که این حکم رو صادر کردند نچربه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:29  توسط رضا  | 

خطوط تلفن در آمریکای شمالی با پیش شماره ۱ قابل دسترسی هستند... همانطور که قبلا هم گفته ام شرکت های مختلفی هستند که خدمات تلفن و اینترنت و تلویزیون رو با هم میدن. برای تلفن یک آبونمان ثابت دریافت میشه که هیچ ربطی به میزان استفاده شما از تلفن نداره و شما حتی اگر در طول ماه یک تلفن هم نزنید باید آنرا بپردازید و اگر ۲۴ ساعت هم پای تلفن باشید باز باید همانرا بپردازید البته این تنها برای تلفن های محلی است و برای تلفن زدن به هر نقطه ای خارج از شهر باید کد آن محل را بعد از عدد ۱ بگیرید که شرکت ارائه دهنده خط تلفن شما را برای آن شارژ می کند. شرکت های مختلف و بسیار زیادی خدمات تلفن خارج از شهر و راه دور را ارائه می دهند که می توان به صورت آنلاین در آنها ثبت نام کرد یا کارت تلفن آنها را از مغازه ها خریداری کرد. سیستمی که در حال حاضر ما از آن برای تلفن زدن به ایران استفاده می کنیم مربوط به شرکت استارتک هستش که از نظر کیفیت خطوط بر دیگران برتری نسبی داره...بگذریم که این برتری نسبی در زمان های شلوغ مثل عید نوروز هیچ فایده ای نداره و عملا تماس با ایران غیر ممکن هستش جز این شرکت های بسیاری در این حوزه مشغولند و اکثرشان هم در ونکوور هستند( این را مطمئنم چون اکثر تلفن های فروش خدمات از ونکوور هستش) تقریبا هر چند هفته از یکی از این شرکت ها تماس می گیرند و با کلی وعده و وعید درخواست می کنند که سیستم تلفن راه دور را از شرکت آنها بگیریم. خیلی اوقات هم البته این شرکت ها به صورت توخالی و تقلبی تشکیل می شوند و تنها یک حاشیه امن برای مالیات دهندگان عمده ایجاد می کنند که خود داستان مفصلی دارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:47  توسط رضا  | 

دیروز با جمعی از دوستان رفتیم پارک سنت ژاک در حومه مونترال...جای خیلی زیبایی بود و البته احتمالا چند هفته ای دیگر با فرا رسیدن تابستان زیباتر از این هم خواهد شد... به صورت کاملا اتفاقی سه پسر دانشجوی ایرانی را هم در آنجا دیدیم که یکی از آنها دانشجوی دکترای همان رشته ای از کار درآمد که من برای فوق لیسانس آن در دانشگاه کنکوردیا اقدام کرده ام خلاصه تصادف جالبی بود که با چند دانشجوی ایرانی آشنا شدیم...طرفه آنکه هر سه اصفهانی بودند و با سه رشته متفاوت ... به قول فرهاد (یکی از همین سه دوست جدید) اولین باری بود که او که ساکن همان اطراف بود چند ایرانی را در آن محل میدید...

هنوز فرصت نکردم عکس های دوربین را روی کامپیوتر بذارم پس فعلا از گذاشتن عکس معذورم...

راستی مونترال یه عالمه جاهای دیدنی داره...دیروز که داشتم برخی از آنها را در گوگل میدیدم بیشتر به این مسئله پی بردم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط رضا  | 

یکی از خوبی های این مردم این ور دنیا اینه که حتی سخت ترین و بدترین چیزها رو تلاش میکنن ازش یک نوع شادی بسازن... در سرزمینی که شش ماه زمستان سخت دارد ورزش های زمستانی مختلف و فستیوال های زمستانی سبب می شود تا کمتر افسردگی بر مردمانش چیره شود. الان که بعد از گذشت این زمستان سخت به گذشته نگاه می کنم تازه انگار متوجه می شود که این مردم چرا می توانند از پس این همه برف روحیه خودشان را حفظ کنند و به کار و تلاش و زندگی ادامه دهند...

این روزها که بهار است و تا آمدن تابستان چیزی نمانده حجم شادی های این مردم بیشتر و بیشتر هم می شود. به واقع کسانی که از آن زمستان سخت لذت می برند و آنرا مایه ای برای شادی خود می سازند می توانند از زیبایی های تابستان هم برای خود شادی بیافرینند...

حجم فستیوال های تابستانی که در همین مونترال برگزار می شود قابل مقایسه با چیزی نیست که در تمام عمرم دیده ام...به قول یکی از همکاران رومانیایی ام اگر در تابستان بی هدف به مرکز شهر بروید و چند دقیقه ای پیاده روی کنید حتما به یک فستیوال تابستانی برخواهید خورد و می توانید از آن دیدن کنید و لذت ببرید... این حجم شادی احتمالا برای تعداد زیادی جذابیت دارد که سالانه تعداد زیادی از مردم  را از سراسر دنیا به مونترال می آورد تا از زیبایی های طبیعت آن بهره مند شود...

گفتم بد نیست بعد از این همه مدت یه عکس از ساختمونی که توش زندگی می کنیم بذارم اینجا زیاد به تاریخ عکس توجه نکنینا بازم یادم رفت تاریخ دوربین رو تنظیم کنم...عکس مال همین هفته پیشه منم عکاس این عکس هستم این پسره هم به عنوان خرمگس معرکه داشت رد میشد از توی خیابون وقتی عکس رو گرفتم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط رضا  | 

این دو روز یه مقدار به کارای عقب افتاده رسیدم و به خاطر همین فرصت نکردم که وبلاگ رو آپدیت کنم. هوا خیلی خوب شده و دیگه کم کم شروع کردم به پیاده روی های طولانی. خوشبختانه فاصله محل کارم تا خونه جوریه که میتونم به راحتی پیاده برم و برگردم اگه هوا خوب باشه. تازه هوا این روزا حسابی بهاریه ها دیروز بارون اومد و امروز یه مقدار باد میومد ولی هوا آفتابی بود

این چند وقت کلی اتفاقات افتاده ها...سخنرانی دانش جعفری و مصاحبه هادی غفاری خیلی جالب و تکان دهنده بود.

مونترال امشب اولین بازی مرحله نیمه نهایی رو با فیلادلفیا انجام داد...وقتی من از سر کار اومدم خونه دو دقیقه مونده بود به آخر بازی و مونترال ۳-۲ عقب بود...باورتون نمیشه ولی درست ۳ ثانیه مونده به آخر بازی( فقط ۳ ثانیه...به خدا) تونستن گل مساوی رو بزنن و بعد هم توی وقت اضافه در کمتر از چند دقیقه گل طلایی زدن و بازی رو بردن خلاصه خیلی حماسی بود بردشون...یکی از همکارا میگفت قرار شده خیابون اصلی محل تجمع هوادارای مونترال بعد از بازی رو تعطیل کنن توی روزای مسابقه...خلاصه معلوم نیست چه خبره امسال...مونترال از سال ۹۴ به این طرف حتی از گروه خودش هم صعود نکرده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:26  توسط رضا  | 

دیشب مرحله دوم مسابقات هاکی قهرمانی آمریکای شمالی تمام شد...تیم هاکی شهر مونترال پر افتخار ترین باشگاه آمریکای شمالی در این مسابقات هستش که بارها قهرمان مسابقات شده اما خوب سالهاست که افول شدیدی کرده و بهترین بازیکنانش رو خیلی زود به بقیه تیم ها فروخته...الان در خیلی از تیم ها( خصوصا تیم های آمریکایی) بازیکنان مونترالی بازی می کنن و خود مونترال بیشتر از وجود مهاجران ( مثلا بازیکنانی از روسیهو اروپای شرقی) بهره میگیره... آخرین بار تیم مونترال در سال ۱۹۹۴ قهرمان این مسابقات شده و جالب تر اینکه اون سال آخرین سالی بود که این تیم از گروهش صعود کرد...حالا بعد از سال ها montreal canadiens تونسته به مرحله دوم برسه و حتی از اون مهمتر دیشب با پیروزی بر بوستون به مرحله سوم صعود کرد خلاصه تمام شهر از روزی که صعود مونترال به مرحله دوم قطعی شده بود پر شده از پرچم های این تیم و امروز هم تعداد خیلی زیادی از مردم شهر لباس های تیم شهرشون رو پوشیده بودن و خلاصه شادی موج میزد توی شهر از دیشب...

ظاهرا این خوشحالی ها تلفاتی هم داشته و حتی یه ماشین پلیس هم این وسط آتیش زده شده خلاصه این تیم مونترال خیلی جالبه بازیاش... روز ۱۷ آوریل همینجا توی مونترال به بوستون ۵-۱ باخت اما درست ۴ روز بعد ( که دیشب میشد) توی مونترال ۵-۰ برد از بوستون اون هم با یک بازی فوق العاده و در مجموع ۷ مسابقه تونست ۴-۳ بوستون رو ببره و به مرحله بعد صعود کنه... اینم چند تا عکس از آرم و بازیکنان مونترال...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:25  توسط رضا  | 

از وقتی امتحان تافل رو دادم واسه روزای تعطیلم هیچ کاری واسه انجام دادن ندارم از اونجایی که حس خوندن زبان فرانسه واقعا نیست شاید شروع کنم به خوندن آیین نامه رانندگی بلکه اقدام کنم واسه گواهینامه

دیروز رفتم سمت مرکز شهر مونترال و جایی که به old port معروفه ( یا همون بندر قدیمی) شهر توی اون منطقه توی روزای تعطیل بسیار شلوغ و پر جنب و جوشه و مردم از همه تیپ و نوعی برای تفریح و وقت گذرانی به اون قسمت شهر میرن... انواع و اقسام سرگرمی ها هم هست...دیروز یه نفر اومده بود و شعبده بازی می کرد و دلقک بازی و تعداد زیادی هم از مردم جمع شده بودند و میخندیدن بهش...شبیه معرکه گیری های خودمون بود با این فرق که توش عملیات ژانگولربازی انجام میشد فقط

خلاصه بندر هم خیال نکنین بندر خیلی خاصی بودا...یه رودخونه که یه بندر هم کنارش زده بودن...انصافا هر کدوم از بندرای خودمون رو که انتخاب کنین صدها برابر از  این بندر اینا زیباتر و جذاب تره ولی خوب چه فایده که حتی یک هزارم اینا هم از زیبایی های مملکتمون استفاده نمی کنیم

خلاصه این عکس مال این آقای شعبده باز و جمعیتی هستش که اطرافش جمع شده بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:42  توسط رضا  | 

هوای مونترال توی این دو روز تعطیلی خیلی خوب بود برای دوربینم باتری خریدم که بتونم از این به بعد و توی این هوای خوب عکس بگیرم و بذارم توی وبلاگ... حسابی مردم شهر هم انگار عوض شدن...وقتی به خودم نگاه میکنم که چقدر روحیه ام عوض شده میتونم این همه تغییری که توی اطرافم میبینم رو درک کنم. حسابی تعداد دوچرخه سوارا زیاده توی مونترال و تعداد خیلی زیادی خصوصا جوونا توی خیابونا مشغول دوچرخه سواری هستن.

من از این به بعد حتما کلی عکس توی وبلاگ میذارم. اینکه تا به حال زیاد از این خبرا نبود اول به خاطر آب و هوای یخ زده بود که هیچ حال و حوصله ای نمیذاشت دوم هم به خاطر خراب شدن باتری دوربینمون که بعد از گرفتن اولین عکس خراب میشد...

جواب آقای منتظری به دکتر سروش رو هم بخونین. البته یه مقدار سنگینه ولی خوب میشه گفت شاید برای اونایی که دکتر سروش رو به خاطر سنگین و علمی بودن حرفاش میپسندن جذاب باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:10  توسط رضا  |