تبليغاتX
روزنوشته ها

روزنوشته ها

این وبلاگ شرح اتفاقات روزانه زندگی من در شهر مونترال کاناداست...

فقط ۲۴ ساعت تا سال نو باقی مونده... یه سال دیگه هم گذشت...آخرین پست امسال رو میذارم برای فردا شب ولی فعلا علی الحساب تبریک میگم راستی چهارشنبه سوری خوش گذشت؟ خوب ترقه در کردین؟ این ور دنیا از این خبرا نیستا... حتی اگه توی خونه خودتون هم زیاد سر و صدا کنین و داد و فریاد کنین همسایه تون میتونه پلیس رو بفرسته سر وقتتون چه برسه به ترقه در کردن 

ایرانیای اینجا با کلی دوندگی میتونن از شهرداری و پلیس اجازه بگیرن که توی چهارشنیه سوری توی محل هایی خاص و در زمانی معین ( مثلا یک ساعت) آتیش روشن کنن و با حضور آتش نشانی از روی آتیش بپرن...اصلا فکر نکنم حال بده چهارشنبه سوری اینجوری

گرچه خودمونیم من که ایران هم که بودم آخر همه وقتی آتیش تقریبا داشت خاموش میشد میپریدم از روش که یه وقت خطری نداشته باشه واسم 

به هر حال فعلا چهارشنبه سوری مبارک تا نوبت عید هم برسه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:32  توسط رضا  | 

زندگی ما هم شده یه نوار یکنواخت و مجازی که خارج از تلویزیون و اینترنت و فضای خونه انگار هیچی وجود نداره...نه اینکه محصور شده باشم توی خونه. اتفاقا زیاد بیرون میرم و اطلاعات زیادی الان داره نسبت به فضای شهر و اطرافم اما انگار توی ایران که بودم خیلی انرژی بیشتر داشتم. یه نمونه ساده اینکه توی ایران هر زمان اراده میکردم میتونستم صبح از خواب پاشم ولی الان چند وقته که میخوام صبح زودتر از ۸ پاشم ولی ممکنه دیرتر پاشم ولی زودتر نمیشه...میدونم خیلی نمونه مسخره ای بود

همیشه وقتی به یه نقطه حساس دارم نزدیک میشم همه کار و زندگیم میشه حسرت این رو خوردن که چرا نمیشه یه سری کارا رو الان انجام بدم و باید بعد از این اتفاق ( که در حال حاضر امتحان زبان هستش ) انجامشون بدم... وقتی دچار این وضعیت میشم اونوقت همش دوست دارم وقتم رو الکی و برای کارهایی که ممکنه هرگز در شرایط عادی انجام ندم تلف میکنم...

سحر راست میگه... اینجور موقع ها اولین کاری که برای تلف کردن وقتم پیدا میکنم ورزش کردنه... توی این هفته بیشتر از تمام این ۴ ماهی که توی مونترال بودم کتاب خوندم. تازه به همه اینا اضافه کنین فکر کردن به کارایی که قصد دارم بعد از این امتحان لعنتی زبان انجام بدم و مطمئن هستم که خیلیاشون رو وقتی امتحان رو بدم دیگه علاقه ای به انجامشون ندارم 

چقدر خوشحالم که فقط دو هفته مونده...این یعنی دو هفته وقت دارم برای تلف کردن و بعدش یه عالمه وقت دارم برای کارهایی که احتمالا هیچ کدوم رو انجام نمیدم و فعلا دارم حسرتشون رو میخورم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:55  توسط رضا  | 

بلیط کنسرت که گیرمون نیومد یعنی گیر که میومد ولی تنبلی خودمون و یه کمی هم بی انگیزگی برای کنسرت باعث شد که نریم 

چند روز بیشتر تا سال نو نمونده ولی اینجا اصلا حال و هوای عید نیست...امروز هم از صبح برف بارید و هواشناسی برای ۲۰ تا ۲۵ مارس که میشه اول تا پنجم فروردین پیش بینی ۵ روز پشت سر هم برفی رو کرده حتی حوصله ای برای خونه تکونی هم نیست

امروز دو تا خبر خیلی خوب شنیدم که کلی خوشحال شدم ولی بنا به مصلحت دوستان قراره که خبرش رو اینجا ننویسم 

دو هفته بیشتر به آزمون تافلم نمونده و چندان امیدوار نیستم که نمره خیلی فوق العاده ای بگیرم. بیشتر ترجیح میدم زودتر امتحان رو بدم که برم سراغ مشخص کردن تکلیفم برای آینده... قشنگ توی یه وضعیت خنثی گیر افتادم...یه جورای شاید به تعلیق استراتژی به قول مهدی پوررحیم  دچار شدم 

مامانم تازه سبزه گذاشته که سبز شه احتمالا تا وقتی برف سنگین بعدی بباره این سبزه ها هم در بیاد. امیدوارم بعد از این برف دیگه یه کمی بارونی بشه هوا حداقل این یه نشونه مثبت از تغییر فصل به حساب میاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:20  توسط رضا  | 

نزدیک عید شده و ایرانیای مونترال هم برنامه های خودشون رو شروع کردن...فردا منصور و معین کنسرت دارن توی مونترال. فکر نکنم بلیطش گیر بیاد دیگه حالا رضوانه میخواد فردا بره ببینه بلیطشو میتونه گیر بیاره یا نه 

راستی یه مساله جالب...من توی محله خودمون بیشتر از اینکه ایرانی ببینم افغانی دیدم. توی محل کارمون هم با اینکه هیچ ایرانی تا حالا ندیدم ولی امروز دو نفر رو دیدم که با لهجه غلیظ فارسی افغانی حرف میزدن. یکی از همکلاسی های مادرم که افغانی هستش چند روز پیش سر کلاس گفته بود تعداد افغانی های با سواد و تحصیلکرده خارج از افغانستان خیلی بیشتر از افغان های باسواد باقیمانده در خود افغانستان هستش... به نظرم حرفش تا حدودی درسته. با پشتکاری که افغان ها دارند خیلی راحت میتونن خودشون رو توی قالب جامعه کانادا و آمریکا جا بدن و اینجا هم بسیار بهشون نیاز دارن و از حضورشون استفاده میکنن... نه مثل ما که توی ایران یه نگاه از بالا به پایین داریم به افغان ها. اتفاقا نگاه کاملا برابر و همین نگاه برابر باعث میشه افغانی ها خیلی سریع پیشرفت کنن چون در مقایسه با خیلی از دیگر ملیت ها ( نه فقط در مقایسه با ما) پشتکار بسیار بیشتری دارن و این برگ برنده ای هستش که این ملت دارن...شاید اگر جنگ طولانی و ویرانگر این چند دهه نبود افغانستان حالا خیلی پیشرفته تر از خیلی از کشورهای آسیایی بود با این همه پشتکاری که ملتش دارن...

راستی فردا انتخاباته...در واقع الان دیگه شروع میشه کم کم...کاش نتایج انتخابات که میاد کسی از انتخابی که کرده ( یا انتخابی که نکرده) پشیمون نشه... فعلا که بازار شعار داغه... این وسط موندم توی کار اونایی که همش سخن از رفتن به میان اجتماع میگن... بیشتر به شعار انتخاباتی میمونه حرفاشون... امیدوارم که روزی به عمل هم منجر شه... دلم خوشه دیگه...نشستم این سر دنیا راجع به همه چی نظر میدم... مطلب مهدی پوررحیم رو بخونین... خیلی باهاش احساس موافقت میکنم...فقط مشکل اینه که باید این احساسم رو بذارم در کوزه و آبش رو بخورم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:8  توسط رضا  | 

خبر اول : سردار زارعی رییس پلیس سابق تهران بزرگ در یک خانه فساد با شش زن دیگر دستگیر شد. سردار زارعی مجری اصلی طرح امنیت اجتماعی نیروی انتظامی بود که در یک سال گذشته چندین هزار زن و دختر ایرانی رو به اتهام فحشای درجه ۳ ( تبرج یا بد حجابی یا هر اسم دیگه ای) بازداشت کرده و براشون پرونده ساخته بود....خبر کامل رو میتونین از اینجا بخونین.

خبر دوم : اليوت اسپيتزر فرماندار نیویورک پس از رسوایی جنسی در یک کنفرانس رسمی از مردم و خانواده اش عذرخواهی کرد.  اسپيتزر 48 ساله كه دادستان سابق ايالت نيويورك نيز بوده است به دليل مبارزه سرسختانه جرايم سازمان يافته به "آقاي پاك" نيز مشهور بود. او در ارتباط با "باشگاه امپراطوران" بوده است که هفته گذشته دفاترش در لندن و پاریس تعطیل شد. او در هنگام فرمانداری نیویورک قوانین سخت گیرانه ای را بر علیه فاحشه خانه ها به اجرا گذاشته بود. خبر کامل تر رو از اینجا میتونین بخونین.

معلوم نیست توی دنیا چه خبره...وقتی اونایی که دارن با فحشا مبارزه میکنن یک چنین گاف های بزرگی بدن وای به حال بقیه. به نظرم به جای قوانین و اینا اونایی که توی این چند وقت خیلی خودشون رو مخالف فحشا نشون دادن رو یه مدت زیر نظر بگیرن احتمالا فحشا ریشه کن میشه

البته تفاوت این دو خبر رو هم در نظر داشته باشین. در مورد اول هیچ خبری از سردار زارعی نیست و همه تلاش ها در این جهت هستش که صدای قضیه در نیاد. اما در مورد دوم حتی نظرسنجی رسمی شده از مردم نیویورک که آیا فرماندار حالا بعد از این رسوایی باید استعفا بده یا نه. آقای فرماندار هم در حالی که در کنار همسرش ایستاده بود ضمن عذرخواهی از خانواده اش گفت که قصد استعفا دادن نداره...اما خوب سردار زارعی برکنار شده و رییس قوه قضاییه مستقیما مسئول پرونده اش شده...راستی من هرچی خبر های سی ان ان و وبلاگ های انگلیسی رو گشتم نتونستم بفهمم علت اصلی غیر قانونی بودن " باشگاه امپراطوران" چی بود. همه وبلاگ ها فقط به قیمت بسیار بالای خدماتش اشاره داشتن که حدود ۲۵ برابر قیمت متوسط چنین موسساتی هستش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:11  توسط رضا  | 

از دیروز ساعت ها رو یک ساعت جلو کشیدن تا بیشتر در خدمت آفتاب باشیم اینقدر خوب بود امروز تا ساعت هفت شب هنوز هوا روشن بود البته من فقط از پنجره محل کارمون کیفشو کردم چون شبا تا ساعت ۹ باید سر کار باشیم و هروقت هم که آفتاب بخواد غروب کنه باز وقتی من بیام بیرون هوا تاریک شده دیگه 

اینجا برفی اومده که همه چیز رو تعطیل کرده. اتوبوس ها که رسما دیروز کار نمیکردن و خواهرم مجبور شده بود هم موقع رفتن سر کار و هم برگشتن به خونه رفت و برگشت رو پیاده بیاد. باز دیروز خوب بود هنوز برف بود امروز که دیگه همه برفا هم توی هوای ۱۵ درجه زیر صفر یخ زده بود و خلاصه بعضی جاهای پیاده روها حسابی آینه شده بود. توی این شرایط واقعا وقتی آدم پیرمردا و پیرزنا رو میبینه که به چه زحمتی میفتن کلی دلش میسوزه واسشون...

راستی هاشم منیری هم زحمت کشیده و یه عکس جالب رو از یکی از نشریات کبک گذاشته توی وبلاگش... راستی هنوز هم داره روزشمار انقلاب رو ادامه میده ها...خیلی جالبه...من که حسابی پیگیری میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:33  توسط رضا  | 

سیستم بازنشستگی توی کانادا خیلی خوب عمل می کنه. فکر می کنم میتونه الگو قرار بگیره جدا برای خیلی از کشور های در حال توسعه... این سیستم به این صورت عمل میکنه که برای هر فرد بالای ۶۵ سال ( فرقی نمیکنه این فرد چقدر کار کرده باشه حتی اگر توی ۶۴ سالگی هم به کانادا اومده باشه شاملش میشه) دولت ماهانه یک مبلغی حدود ۵۰۰-۶۰۰ دلار اختصاص میده. خوب طبیعی هم هست که این مبلغ زیاد نمیتونه کفاف خرج نسبتا بالای زندگی در کانادا رو تامین کنه حالا برای جبران باقی هزینه ها چه کاری انجام میدن؟ جالبه...

هر فرد میتونه در سال بین ۱۰ تا ۱۵ درصد از حقوقش رو ( رقم دقیقش رو نمیدونم و فرمول پیچیده ای داره) میتونه به صورت رسمی و قانونی سرمایه گذاری کنه در میوچال فاند ( معادل فارسی ندارم براش یه جور شرکته که روی سبد سهام سرمایه گذاری میکنه و سود سالانه میده ) اونوقت اگر این فرد مثلا ده هزار دلار در سال درآمد داره و ۱۰ درصدش رو سرمایه گذاری میکنه به این صورت ( که بهش میگن RRSP ) اونوقت دولت درآمد سالانه این فرد رو ۹ هزار دلار حساب میکنه و از این ۹ هزار دلار ازش مالیات میگیره. به این صورت در واقع دو جور سود به این فرد میرسه. اول اینکه مقداری از درآمدش رو از شر مالیات حفظ میکنه و دوم اینکه یه سرمایه گذاری هم انجام داده. دولت هم از این فرد تا زمانی که به این سرمایه گذاریش دست نزنه کاری به کارش نداره و بابت این سرمایه گذاری ازش مالیاتی نمیگیره. حالا این فرد در طی مدتی که کار میکنه ( حالا میخواد ده سال باشه یا بیست سال یا سی سال ) مقداری به این صورت پس انداز میکنه و در یک سنی تشخیص میده که دیگه دوست داره بازنشسته بشه و کار نکنه. اونوقت میتونه از سود سالانه این سرمایه گذاریش خرج کنه و البته در این موقعیت که برسه دولت هم حالا دیگه از سود سالانه سرمایه گذاری این فرد مالیات میگیره.

خلاصه سیستم جالبی هستش که آزادی عمل به فرد میده که سن بازنشستگیش رو با توجه به سرمایه گذاریش انتخاب کنه. در واقع بستگی داره فرد تشخیص بده که با چه مقدار خرج سالیانه قصد داره بازنشسته بشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:58  توسط رضا  | 

دو روزه داره برف میاد...انگار نه انگار که دو هفته دیگه عیده... امروز خواستم برم یه کمی این فروشگاه های اطراف خونه رو ببینم که اینقدر برف شدید بود از وسط راه بیخیال شدم. اوضاع مونترال با همه آمادگی که مردم و دولت و شهرداری دارن برای برف های سنگین باز هم توی یه همچین وضعیتی خیلی به هم میریزه. حتی با اینکه طوفان برفی این دفعه رو از یک هفته پیش پیش بینی کرده بودن و براش هشدار میدادن باز هم اوضاع خیلی خراب بود. توی این وضعیت سیستم حمل و نقل عمومی اول فلج میشه. یعنی اتوبوس دیگه طبق برنامه نمیاد و بعد هم ماشین ها به خاطر لغزندگی و این جور مسایل به راحتی تصادف میکنن و خلاصه اینجور مسایل دیگه فقط یه چیزی برام خیلی جالب بود اون هم اینکه مردم توی این شرایط واقعا رعایت میکنن. یعنی خیلی کمتر میان بیرون و سعی میکنن کارای غیر ضروری شون رو به بعد موکول کنن. ضمن اینکه اگر جایی تصادف میشه راننده ها خیلی مراعات می کنن. هیچکس بوق نمیزنه که کسی که تصادف کرده ( و این تصادف معمولا ناخواسته و مثلا به علت عمل نکردن ترمز روی زمین لغزنده بوده) هول نشه و بتونه به راحتی ماشین رو عقب ببره و جابجا کنه و کنار بزنه...همه هم میدونن که این بلا ممکنه سر خودشون هم بیاد. راستی یه چیز جالب. اینجا اگر کسی با شما تصادف کنه و شما هیچ تقصیری این وسط نداشته باشین باز هم حسابی از جیبتون باید خرج کنین. میدونین چرا؟ چون حتی با یک بار تصادف ( که مقصر هم نباشین ) شرکت بیمه از سال آینده حق بیمه سالیانه تون رو افزایش میده و خلاصه چند برابر هزینه تعمیر ماشین در اثر تصادف ناخواسته تون رو در عرض چند سال ازتون میگیره به خاطر همین خیلیا ترجیح میدن اگر تصادف هم کردن سراغ بیمه نرن و خودشون هزینه تعمیر ماشینشون رو بدن

راستی این بیانیه حزب مشارکت درباره چرایی شرکت در انتخابات رو بخونین. به نظرم توی فضای امروز ایران این بیانیه از بیانیه نهضت آزادی و ملی مذهبی ها و ادوار تحکیم که به عدم شرکت نظر دادن خیلی شجاعانه تر بود. البته خوب... انشالا که کمی بیشتر از حرف باشه

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:8  توسط رضا  | 

بودجه پیش بینی شده شهرداری مونترال برای جمع کردن برف ها تموم شده و مجبور شدن دوباره برای این کار بودجه اختصاص بدن...آخه نه تنها برفا تموم نشده که تازه دوباره از فردا تا سه روز هوا برفی خواهد بود... این از اوضاع و احوال اینجا که انگار زمستونش نمیخواد تموم بشه

یه مطلب نوشتم راجع به انتخابات آمریکا که میتونین از اینجا بخونینش...

راستی دیروز یه لینک از وبلاگ مسعود ده نمکی پیدا کردم. خیلی جالبه توی وبلاگش داره خاطرات جبهه مینویسه. کلی خندیدم با خوندن خاطراتش...انصافا این بابا خودش یه پا اخراجی بوده ها

شاید هم البته به خاطر همین اخراجی بودنش بوده که یه زمانی هم چماقداری میکرده ولی خوب خیلی خنده دار بود خاطراتش...خوندنشو توصیه می کنم

داره آخر هفته میشه شوخی شوخی...چه زود گذشت... واسه فردا از یه جا وقت گرفتم که برم این فرم مالیاتی رو پر کنم. این کارشون خیلی جالبه که حتی برای همین دو ماهی که اینجا بودیم توی سال گذشته و تقریبا هیچ کار مفیدی انجام ندادیم هممون باید فرم مالیاتی پر کنیم...حالا میخوام فردا برم ببینم چی هست اصلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:54  توسط رضا  | 

اینجا توی مونترال تقریبا به مقدار کافی خونه ساخته شده و میشه گفت که با بحران منزل مسکونی مواجه نیستن...توی قسمت های غرب کانادا ( کالگری و ونکوور) کلا عملیات ساختمانی کمتر انجام شده و شاید به همین خاطر هستش که اونجا شغل برای مهندسا هم بیشتره

فعلا که اینجا اینقدر سرده که اصلا نمیشه کار ساختمانی توی مونترال انجام داد اما باید بگم که اینجا واقعا سرعت عملیات ساختمانی زیاده... مصالح بتنی که میشه گفت فقط توی پی و فونداسیون سازه های استفاده میشه و تا جایی که من دیدم اکثر سازه های چند طبقه فولادی اجرا میشه. خونه های مسکونی هم که چوبی هستن. دیوارهای ساختمان ها همگی سبک اجرا میشه و همین باعث میشه وزن سازه حسابی کم باشه ضمن اینکه تقریبا به جز اسکلت سازه بقیه اش همه پیش ساخته هست و همین باعث میشه سرعت ساخت بسیار بالا باشه. یه ساختمون مثلا ۵ طبقه رو در عرض سه ماه ( تقریبا) میسازن و به مرحله فروش میرسونن. این یک دلیلش اینه که همه چیز پیش ساخته هست. دلیل دیگه اش اینه که اینجا اینقدر کارگر گرونه که اگه بخواد بیشتر از این طول بکشه اصلا واسه سرمایه گذار صرف نمیکنه جالبه جدی اینجا جون میده واسه کسایی که کارگری کردن تا حالا سر ساختمون... با حقوق های خیلی خوب میتونن اینجا کار پیدا کنن تازه ایمنی بسیار بالایی رو هم کارفرما باید براشون تامین کنه. تازه این دستمزدها همگی نقد پرداخت میشه و دولت نمیتونه مالیاتی از این افراد بگیره و خوب خلاصه طول کشیدن کار هم به ضرر کارفرما و هم دولت محسوب میشه پس اینا اینقدر همه چیز رو با سرعت آماده میکنن که در کمترین زمان ممکن همه چیز تموم بشه خداییش اینارو همین جوری از دور دیدم و جسته گریخته شنیدما...حالا باید بیشتر تحقیق کنم ببینم چه جوریاست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط رضا  | 

از وقتی که اومدیم مونترال هیچ جایی هیچ معلولی ندیدم...شاید به خاطر اینکه از وقتی اومدیم اینجا زمستون شروع شد و همش برف بوده ولی باور کنین حتی یک نفر رو هم روی صندلی چرخدار ندیدم تا حالا...ولی در عوض تا دلتون بخواد محل های مخصوص معلولین رو اینجا دیدم...تقریبا همه جا و برای هر منظوری حتما وضعیت ویژه معلولین در نظر گرفته شده... توی تابلوهای اتوبوس رانی و مترو اصلا آرم مخصوص معلولین دیده میشه. کف اتوبوس ها اونقدر پایین هست که یک معلول با صندلی چرخدار به راحتی بتونه از پیاده رو مستقیم وارد اتوبوس بشه و بعد هم حتما مسیر مناسب برای ورود به مترو براش در نظر گرفته شده. توی تمام اتوبوس ها این امکان هست که با جمع کردن یکی دو صندلی ( که در تابلوهای روی پنجره اتوبوس نحوه آن توضیح داده شده) فضای مناسب برای قرار گرفتن معلول ایجاد بشه. ضمن اینکه در هنگام سوار شدن به مترو هم تقریبا هیچ فضای خالی میان لبه سکو تا ورودی قطار وجود نداره تا صندلی چرخدار به راحتی بتونه وارد قطار بشه...

و تازه همه اینها در حالی هستش که این جماعت اصلا معلول ندارن یا اگه دارن این معلولین احتمالا هرگز به فکر استفاده از سیستم حمل و نقل عمومی نمیفتن یا میشه گفت اصلا نیازی به این کار نمیبینن ولی با این حال همه جور فکری برای راحتیشون انجام شده...

اینا یکی از اون مسایلی هستش که آدم فکر میکنه چقدر ایران خودمون احتیاج داره بهش...راستی هیچوقت برام اهمیتی نداشت این مسئله که موقع سوار اتوبوس شدن در ایران حداقل دو پله باید بالا بریم و تازه کف اتوبوس خودش به اندازه یک پله با سطح زمین فاصله داره...یعنی اون همه معلولی که داریم ( حالا چه جانباز و چه معلول تصادف) که اتفاقا خیلی هاشون توانایی مالی استفاده از سیستم دیگری غیر از حمل و نقل عمومی رو ندارن هرگز نمیتوانند از این سیستم استفاده کنند...چه اتوبوس و چه مترو...وقتی میخواین سوار مترو بشین دقت کنین چون اگر حواستون نباشه ممکنه پاتون توی فاصله بین لبه سکو تا کف قطار گیر کنه... چه برسه به صندلی چرخدار یک معلول...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:23  توسط رضا  | 

بالاخره مهدی پوررحیم تصمیم درست و به جایی گرفت برای آغاز نوشتن درباره شش سال فعالیت دانشجویی... واقعا فکر می کنم نسل فعالان دانشجویی ایران به یک منبع منظم و مکتوب از تجربیات فعالان دانشجویی ( خصوصا در این یک دهه اخیر ) بسیار نیاز داره...خصوصا تجربه مهدی پوررحیم با توجه به اتفاقات متعددی که برای خودش و اطرافیانش و جنبش دانشجویی در این چند سال افتاده میتونه بسیار مفید باشه... کمتر داریم توی نسل دانشجوی ایران فعالی رو که به شروع دوباره و از نو اعتقاد داشته باشه... خصوصا که فعالیت دانشجویی همواره هزینه هاش بیشتر از فایده هاش هست... البته مگر آنکه مانند بعضی از رهبران اسبق جنبش دانشجویی ایران چشم به بورسیه های دانشگاه های اینور آب داشته باشی

مهدی پوررحیم یکی از اون معدود فعالای دانشجویی هستش که هرگز از شروع دوباره نترسید و این خصلت فوق العاده رو تونست تا حدودی با موفقیت در دانشگاه علم و صنعت نهادینه کنه... مرور تجربه او  میتونه برای خیلی از کسانی که امروز در حال فعالیت هستند و یا بعدها در زمره فعالان دانشجویی قرار میگیرند مفید و صد البته راهگشا باشه...خوشحالم که بالاخره تصمیم گرفت که این کار رو آغاز کنه... امیدوارم که دوران سربازی اش در شیراز هرچه زودتر و با سلامتی به پایان برسه تا کار مکتوب شدن این مجموعه کم نظیر و شاید هم بی نظیر دانشجویی هرچه زودتر آغاز بشه...

فکر می کنم کمال رضوی و الهام شهسوارزاده و بقیه دوستانی که مهدی توی وبلاگش اسم بیشترشون رو برده و اسم بعضیا رو هم ( که تعدادشون شاید خیلی کم باشه) یادش رفته که ببره میتونیم بهش کمک کنیم تا این مجموعه رو کامل و پربار کنه... واقعا امیدوارم که زودتر این نوشته ها آغاز بشن...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط رضا  | 

دیروز یه مطلب نوشتم که به خاطر مشکل همیشگی بلاگفا ذخیره نشد و از بین رفت. حالا سعی می کنم یادم بیاد چی میخواستم بگم در این مورد...

همیشه میشنویم و میبینیم که میگن در غرب هیچ ارزشی برای خانواده قایل نیستن. شاید چون خیلی این موضوع رو شنیدم خوب درباره اخباری که در این باره میبینم و میشنوم حساس شدم. راستش به نظرم نمیرسه الان چنین چیزی درست باشه. شاید قبلا اینجوری بوده ولی اون چیزی که الان میبینم اینه که اینجا قوانین حمایتی فوق العاده ای برای خانواده دارن.

خانواده مالیات کمتری می پردازه و طبیعتا درآمد بیشتری داره و این درآمد بیشتر خوب طبیعتا زندگی راحت تر رو در پی داره. ضمن اینکه دو نفری که با هم زندگی می کنن خصوصا در مورد مسایل مالی کاملا در مقابل هم مسئول هستن. یعنی اگر یکیشون بیکار بشه و بدهی داشته باشه نفر دیگه باید این بدهی رو بپردازه. اینجوری هم نیست که حتما باید ازدواج کرده باشن. اینجا اگر یه دوست دختر و پسر سه سال با هم زندگی کرده باشن یا مثلا یه حساب مشترک با هم داشته باشن مثل یک زن و شوهر در مقابل قانون باهاشون رفتار میشه و هیچ فرقی ندارن.

حالا اگر این خانواده بچه دار هم بشن که دیگه دولت واسشون سنگ تموم میذاره. به یکی از این زن و شوهر تا مدتی ( بیشتر از یک سال؟ مطمئن نیستم) دولت به اندازه شرکتی که توش کار میکنه حقوق میده تا بشینه خونه و از بچه نگهداری کنه. معمولا هم اونی که حقوق بیشتری میگیره از این مزیت استفاده میکنه تا اون یکی بتونه در این مدت خودش رو بالا بکشه و حقوقش رو بالا ببره...

اگر هم روزی بخوان از هم جدا بشن همه چیزشون رو تقسیم میکنن...این تقسیم به این معنی نیست که اگر یکی بدهی داشت فقط باید نصف بدهیش رو بده ها اون یکی که پول داره باید همه بدهی رو بده تازه از امولش هم ( اگر اموال شخصی داشته) باید نصفش رو به اون یکی بده خدایی خیلی این قانونشون خوبه...باعث میشه اتفاقا زن و شوهرا بیشتر به هم وابسته بشن. ضمن اینکه یک نفر آدم باید قسمت بیشتری از درآمدش رو مالیات بده و خوب اینجا مالیات کمتر به دولت دادن یعنی سرمایه بیشتری برای بازنشستگی داشتن... پس ترجیح میدن که تنها زندگی نکنن...

شاید خیلی زود نتیجه گیری کردم...خوب قبول دارم که هنوز باید دنبال فکت بگردم و واسه نتیجه گیری خیلی زوده ولی خوب عجالتا اینجا توی کبک که البته سعی کرده بافت قدیمی و اروپایی خودش رو حفظ کنه و زیاد هم آمریکایی نشه خانواده اتفاقا خیلی هم ارزش داره...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:47  توسط رضا  | 

کلی سوژه هست واسه نوشتن...یکی بگه راجع به کدومشون بنویسم... یه مطلب جالب. رکورد بارش برف در مونترال مربوط به دهه ۵۰ - ۶۰ میلادی بوده ۲۹۱ سانتیمتر. تا این هفته ۲۷۳ سانتیمتر اومده بوده و از دو روز پیش دوباره برف شروع کرد به اومدن و تا دیشب یه سره میومد. فکر کنم به راحتی رکورد پربرف ترین زمستان مونترال شکسته شده...حالا جالب تر اینکه پارسال تا اواخر آوریل ( فروردین) برف میومده...با این حساب حالا حالا ها نه میشه انتظار پایان زمستون رو داشت و نه تمام شدن برف و سرما رو...

دو روز تا آخر هفته مونده...کلی کار دارم واسه انجام دادن... اینقدر سرده این آخر هفته که نمیشه از خونه رفت بیرون ولی میشه کمی به کارهای عقب افتاده رسید حداقل

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:39  توسط رضا  | 

امروز آخرین مناظره اوباما و کلینتون قبل از رای گیری در ایالت های تگزاس و اوهایو هستش. مناظره های قبلیشون که خیلی لوس و بی مزه بود و همش به هم نون قرض می دادن اما این دفعه باید جالب تر باشه چون این آخرین شانس کلینتون برای شکست دادن اوباماست چون همه نظر سنجی ها اوباما رو دارای رای بیشتری میدونن. کلینتون هم انصافا کم نذاشته و توی این چند روز انواع و اقسام چیزارو گفته. حتی سیاست خارجی اوباما رو با سیاست های بوش مقایسه کرده در حالی که اتفاقا این نقطه ضعف خود کلینتون هستش که به عنوان کسی به حساب میاد که به جنگ عراق رای داده ولی اوباما مخالفت کرده همون موقع با جنگ عراق... خلاصه این آمریکایی ها خیلی جالبن.

از اون طرف تمایلات عشقولانه جناب مک کین ( که تقریبا به عنوان کاندیدای قطعی جمهوری خواهان هستش) هم مطرح شده. خیلی جالبه. از همین حالا دارن کار میکنن که بگن اگه این رییس جمهور شد ملت بدونن که این جناب توی دهه هشتم زندگیش هم هنوز تمایلات جنسی داره و خلاصه خیلی مرده حالا داره میمیره ها ولی کم نمیارن این آمریکایی ها که

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:41  توسط رضا  | 

امروز مراسم اسکار ۲۰۰۸ بود. هیچ سالی توی ایران نتونستم این مراسم رو ببینم چون به وقت ایران صبح خیلی زود برگزار میشه و خوب کی حالشو داره که ساعت ۴ صبح پاشه بشینه پای تلویزیون تا مراسم اسکار رو ببینه خلاصه امسال برای اولین بار به صورت زنده مراسم اسکار رو دیدم... اگر نتونستین ببینین و خواب بودین مطمئن باشین که چیز خاصی رو از دست ندادین اصلا همون طور هم که پیش بینی میشد پرسپولیس نتونست جایزه بهترین انیمیشن رو ببره و جایزه بهترین بازیگر مرد هم در حضور جانی دپ و جورج کلونی به دانیل دی لویس رسید 

اگر خواستین برنده های نهایی جوایز قسمت های مختلف اسکار رو ببینین مستونین از این لینک استفاده کنین

خوشبختانه مثل اینکه امسال دوستانی که کنکور ارشد داشتن اوضاع و احوالشون خوبه حسابی... خوشحالم و امیدوارم خبرهایی بهتر از پارسال بشنوم موقع اعلام نتایج کنکور... ستاره ها هم انشالا امسال جاشون توی همون آسمون خوبه و هوس پایین اومدن روی شونه های دانشجوها رو نمی کنن 

فردا آغاز هفته جدیده...احساس خوبی دارم... شروع کردن همیشه خوبه

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط رضا  | 

یکی از مسایلی که این روزها خیلی بحثش هست اینه که کانادا معمولا دو سال عقب هستش از نظر زمانی از آمریکا. رکود اقتصادی یا حتی شکوفایی اقتصادی آمریکا دو سال بعد به کانادا هم میاد. حالا الان توی آمریکا حتما میدونین که دوران رکود اقتصادی هستش و زیاد اقتصاد آمریکا تعریفی نداره. اتفاقی که میفته اینه که به  خاطر این وضعیت خیلی از شرکت ها محبور به تعدیل نیرو میشن و این نیروها با از دست دادن کارشون در واقع منبع درآمد مالیشون رو از دست میدن. این افراد اکثرا در حال پرداخت وام ماهانه هستن. وقتی حتی یک ماه نتونن وامشون رو بدن بانک خونشون رو میگیره. در این وضعیت بانک ها که قبلا در واقع پول اصل وام رو به همراه مقدار زیادی از سودش پولشون رو گرفتن و تازه یه خونه هم دارن چوب حراج به این خونه میزنن و افراد پولدار که میتونن از پس خرید چنین خونه ای بر بیان اونو میخرن و طبیعتا پولدارتر میشن...

البته خوب دولت ها راهکارهای زیادی دارن برای جلوگیری از این وضعیت. اولین راه کاهش ارزش پول ملی هستش که اگه یادتون باشه دلار آمریکا توی همین چند وقت کلی کاهش ارزش پیدا کرد. ضمن اینکه کاهش سود بانکی یکی دیگه از راه هایی هستش که تا حدودی میتونه این رکود اقتصادی رو جبران کنه. برای آمریکا که شرکت های اسلحه سازی یکی از بزرگترین تجارت هاش رو تشکیل میدن هروقت که رکود اقتصادی پیش میاد باید نگران وقوع یه جنگ تازه بود چون این هم یه راهکار برای رونق اقتصادی آمریکاست. در حقیقت رکود اقتصادی فعلی آمریکا باید در اوایل دولت بوش رخ میداد که به خاطر جنگ های افغانستان و عراق و وضعیت خاورمیانه تا آخر دولتش عقب افتاده...با مسایلی هم که این روزا توی کوزوو داره به وجود میاد بعید نیست یه جنگ دیگه که دقیقا خواسته آمریکاست ( برای فرار از رکود اقتصادی) به راه بیفته. به خاطر همین خیلیا امیدوار بودن این کم کردن سود بانکی زودتر نتیجه بده ولی به نظر نمیاد که چنین اتفاقی افتاده باشه...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:6  توسط رضا  | 

یکی از مسایلی که اینجا بسیار به چشم میاد اینه که زندگی بسیاری از مردم اینجا تا  خرخره توی قرض هستش و در واقع زندگیشون با وام و اینا میگذره. یه بار دیگه هم فکر کنم گفتم که اینجا خیلی از مردم برای بانک و دولت کار میکنن و تقریبا هیچی از پولی که به عنوان حقوق میگیرن برای خودشون نمیمونه. به این صورت که مثلا یه خونه که میخوان بگیرن از بانک وام میگیرن و باید هر ماه مقداری از حقوقشون رو به عنوان قسط به بانک بدن. از اون طرف هر چیزی که بخواین بخرین ( دقیقا هر چیری رو) میتونین قسطی بخرین اینجا به این صورت که ماهانه براتون قسظ بندی میکنن با سود بسیار بالایی. مثلا اگر شما پولتون رو بخواین توی بانک بگذارین بهتون حداکثر ماهی ۴ درصد سود میده ولی این قسط بندی ها با سودهای بالای ده درصد همیشه هستش. اگر از کارت اعتباری استفاده کنین و فقط یک ماه یادتون بره یا پول نداشته باشین که صورت حساب رو بپردازین چیزی حدود ۲۰ درصد باید سود بپردازین به اون شرکتی که بهتون کارت اعتباری رو داده. سود وام هایی که از بانک میگیرین هم تقریبا همگی بالای ۶ درصد هستش. بنابراین خیلی از خانواده ها اینجا سخت کار میکنن. نیمی از حقوقشون رو باید به دولت بدن به عنوان مالیات و بقیه اش رو هم ماهیانه برای پرداخت قرض هاشون بپردازن.

این سیستم قسطی هم در واقع یک وسیله برای تشویق مردم به خرید بیشتر هستش. مثلا اگر شما بخواین یه تخت بخرین با تشک حدود ۸۰۰ دلار خوب وقتی بهتون بگن که میتونین اینو با ماهی فقط ۳۰ دلار بخرین و مثلا ۳ ساله پولش رو بدین خوب احتمالا خوشحال میشین دیگه مشکل وقتی پیش میاد که مثلا دو سال دیگه اوضاع اقتصادی به هم بریزه و شما کارتون رو از دست بدین و مجبور باشین ماهی مثلا ۵۰۰ دلار انواع مختلف قسط هایی که دارین رو بپردازین به اضافه پول وام خونه که اونم شاید حدود ۱۰۰۰ دلار باشه...خوب وقتی کاری نداشته باشین باید دوباره قرض کنین و این هم یعنی قرض روی قرض... الان وضعیت توی آمریکا تقریبا یه همچین شرایطی هستش. به خاطر اوضاع بد اقتصادی خیلیا کارشون رو از دست دادن و واقعیت هم اینه که شما اگر فقط حتی یک ماه وام خونتون رو نپردازین بانک صاحب خونه شما میشه و دیگه هیچ کاری نمیتونین بکنین... در این مورد هنوز هم حرف دارما

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 9:58  توسط رضا  | 

فروشگاه های زنجیره ای توی آمریکای شمالی تقریبا هیچ جایی برای فروشگاهی که بخواد فقط یک محصول رو ارایه کنه نمیگذارن. انواع و اقسام این فروشگاه ها که توشون میشه واقعا همه چیز رو پیدا کرد در سرتاسر کانادا و آمریکا وجود داره. حتی توی فروشگاهی مثل  BRICK که به خاطر مبل و تخت و اینجور لوازم منزل معروفه میتونین انواع و اقسام تلویزیون و یخچال و خیلی چیزای دیگه رو پیدا کنین.

یک سری فروشگاه هم وجود دارن که خوب فقط لوازم الکترونیکی میفروشن که مهمترینشون future shop و  best buy هستن. future shop فروشگاهی هستش که به خاطر گارانتی خیلی خوبی که روی وسایل مختلف میده معروفه.

اما فروشگاه هایی هم هستن که همه چیز (دقیقا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) رو میشه توشون پیدا کرد مثل sears و walmart که این دومی رو تا جایی که من دیدم بهترین قیمت هارو داره و ارزون ترین هر چیزی رو میشه توی این فروشگاه پیدا کرد.

از اون طرف هستن فروشگاه هایی مثل bay که کیفیت خوب و قیمت های بالا دارن یا canadiantire که اجناسی با مارک های نه چندان مطرح و کیفیت های کمتر دارن.

فروشگاه costco هم هست که برای ورود بهش باید سالانه حق عضویت پرداخت بشه. سیستمش به این صورته که هر چند وقت یک سری از اجناسش رو ارزون میکنه که از قیمت بقیه فروشگاه ها بهتر میشه. ولی خوب در واقع یک نوع تشویق به مصرف بیشتره چون شما برای اینکه حق عضویتی که میپردازین ارزش داشته باشه باید هر دفعه چیزی رو ارزون میکنه بخرین تا ضرر نکنین ( حتی اگر نیازی بهش نداشته باشین)

باید راجع به فروشگاه های مواد غذایی هم بنویسم حتما

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط رضا  | 

توی مونترال اسامی بسیاری از خیابان ها و محله ها به نام شخصیت های مقدس مسیحیان نامگذاری شده ( همون امامزاده خودمون) بیشتر خیابان ها با "سنت" شروع میشه مثلا اسم محله ای که ما توش هستیم "سنت لوران" هستش که ترجمش یه چیزی توی مایه های لوران مقدس میشه ولی خوب بزرگراه های اصلی شهر فقط متعلق به مونترال یا حتی کبک نیست. بزرگراه ها اکثرا سرتاسر کانادا رو میرن و مثلا بزرگراه ۴۰ از اینجا مستقیم تا اتاوا ( پایتخت کانادا) میره و بعد هم به جاهای دیگه...(امیدوارم اطلاعاتم اشتباه نباشه)

مونترال تا چند سال پیش فقط به منطقه مرکزی شهر گفته میشد و بقیه محله های الان مونترال به عنوان شهر جداگانه شناخته میشدن. ولی خوب الان دیگه کل اون منطقه که عکسش رو توی ست قبلی گذاشتم ( البته به جز لاوال ) مونترال خونده میشه.

قسمت های شرقی و غربی مونترال زیاد مسکونی نیستن. قسمت غربی که بهش "وست آیلند" میگن بیشتر انگلیسی زبان هستن و تراکم ایرانیا هم اونجا بیشتره. کل مونترال هم همونطور که میبینین با رودخانه محصور شده و به همین دلیل بهش جزیره مونترال هم گفته میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط رضا  |