تبليغاتX
روزنوشته ها

روزنوشته ها

این وبلاگ شرح اتفاقات روزانه زندگی من در شهر مونترال کاناداست...

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری...حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

مجلس حافظ کنون بارگه پادشهست...دل بر دلدار رفت جان بر جانان شد

شب یلدای امسال مثل هیچکدوم شب یلداهام نبود...فقط خوبی بزرگی که داشت این بود که داییم امانتی های دوستانم از ایران رو برام آورد...کلی عکس واسم فرستاده سحر که میخوام بزنم به در و دیوار اتاقم

امشب که بیشتر به استراحت گذشت. البته پسر داییم هم اومده بود خونمون که یه مقدار با هم بازی کردیم. چقدر خوشحالم که فردا و پس فردا تعطیله واسه فردا کلی برنامه داریم...تازه تولد داییم هم هست اوضاع سیستم حمل و نقل اینجا هم دیگه به حالت عادی برگشته. دیروز شنیدم این طول کشیدن مدت زمان جمع آوری برفا از طرف دولت به خاطر کمکی هستش که دولت کبک به دیگر ایالت های کانادا و حتی آمریکا میکنه. آخه واقعا از نظر تجهیزات و تجربه نفرات بسیار بهتر از بقیه ایالت ها هستن اینجا و با توجه به اینکه طوفان هفته پیش ایالت های آمریکا رو هم حسابی سفیدپوش کرد خوب اینجا مجبور بود بهشون کمک کنه...خلاصه امروز دیگه اتوبوس سر موقع اومد

دلم میخواد یه کمی با گروه های ایرانی کانادا آشنا بشم. مرجان لطف کرده و آدرس یکی از کتابخونه های ایرانی مونترال که مراسم شب یلدا توش برگزار میشه رو بهم داده ولی یه کمی دوره تنبلیم میشه برم

بازم شب یلدا مبارک...راستی اون شعر اول پست هم فال حافظ من واسه شب یلدا بودا

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:22  توسط رضا  | 

چقدر روزای خوبیه این روزا همش باید تبریک بگم. شب یلدا مبارک...

عکسی که توی پست قبلی گذاشتم مال همین سه روز پیش هستش ولی خوب حواسم نبود که تاریخ دوربین رو هم به روز کنم و مال ۵ ماه پیش افتاده به هر حال عکسه مال همینجاست. واسه اثباتش یه عکس دیگه  از ایوان خونمون میذارم با یه عالمه برف توش البته تاثیر باد هم خیلی زیاد بوده توی جمع شدن این همه برفا

یه چیز جالب. یکی از دوستان بسیار صمیمی سابق ادعای امام زمانی کرده آخی طفلک از زمان شکست عشقیش توی سه سال پیش حسابی قاطی کرده بود ولی دیگه فکر نمی کردم اینقدر حاد باشه قضیه. طفلک خیلی پسر خوبی بود و تا وقتی که حالش خوب بود کلی به من توی درسا کمک می کرد اما خوب تقریبا دو سال آخر حتی جواب سلام هم نمیداد شنیدم در حال جمع آوری یار هم بوده...اونم تلفنی

خلاصه گفتم بدونین که ما با امام زمان اردوی شمالم رفتیم ( قابل توجه آقا مهدی که همش فکر میکرد اردوهای شورای صنفی عمران غیر اسلامیه)

میگن حراست رفته سراغ امام زمان...امیدوارم زیاد اذیتش نکنن. به هر حال کسی که باید میرفت سراغ این دوست ما مرکز مشاوره و مشاورای مذهبی حاضر توی اون بودن نه حراست. آقایون وقتی که تمام فکر و ذهنشون گرفتن مرکز مشاوره از آدمای متخصص بود خوب طبیعی هستش که از اوضاع و احوال کسایی که واقعا به کمک نیاز دارن غافل میشن دیگه خلاصه فعلا دم به دم به آمار امام زمان ها اضافه میشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:4  توسط رضا  | 

اول عید قربان مبارک

دوم تبرئه احسان و مجید و احمد سه دانشجوی دربند پلی تکنیکی رو تبریک میگم. خیلی خوشحال شدم از شنیدن این خبر. میتونم خوب درک کنم که خانواده ها و دانشجویان امیرکبیر که توی این هشت ماهه کلی تلاش کردن و پیگیری الان چقدر خوشحالم. فکر می کنم آزادی این سه نفر هدیه ای بزرگ بعد از این همه مدت به همه دانشجوهای فعال ایرانی بود. البته امیدوارم که همه چیز به نقطه صفر برنگرده بعد از این آزادی. مبارکشون باشه...

من امروز هم تا خونه پیاده اومدم زیر برف. سیستم حمل و نقل اینجا توی ساعتای شلوغ بعد از ظهر افتضاح میشه. دقیقا نیم ساعت توی راه بودم و حتی یک اتوبوس هم از کنارم عبور نکرد که دلم بسوزه که از دستش دادم شاید اگر دولت مثلا یک روز رو کاملا تعطیل کنه و این بسیج ماشین های سنگین رو که از شب تا صبح کار میکنن مثلا توی یک روز اول بیشترین بهره رو ازشون ببره باعث میشه که حداقل این همه ملت به زحمت نیفتن. اصلا هم اینجوری نیست که دولت رو زیر سوال نبرن ها. بیچاره میکنن دولت رو به خاطر هر یک روزی که وضعیت به همین صورت باقی بمونه ولی دولت هم اصلا به روی خودش نمیاره.  

من توی پست قبلی هم گفتم که از اوضاع اروپا خبر ندارم پس احتمالا دوست عزیزم سینا درباره اروپا کاملا حق داره. به هر حال داره اونجا زندگی میکنه. اما راجع به کانادا مطمئنم چون اینجا از کوبا و جامائیکا و کلا کشورای آمریکای لاتین و جنوبی زیاد پناهنده هست. راستی فیلمی که سینا لینکشو داده خیلی جالبه. پیشنهاد میکنم ببینین حتما. میتونین از اینجا ببینین فیلمو

راستی بسیار ممنونم از میثم عزیز که بهم یاد داد چه جوری میتونم عکس بذارم اینجا. اینم یه عکس از برفی که تا دو روز پیش اومده بود. اون روز چون زود تعطیل شده بودم هنوز هوا روشن بود و تونستم عکس بگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:37  توسط رضا  | 

من خیلی احساس خوبی دارم. امروز برای اولین بار رفتیم توی سالنی که اونجا باید به تلفن ها جواب بدیم...وای اینقدر حالم بد شد اولین تلفنی که گرفتم. زبونم قفل شده بود. ولی خوب به مرور خوب شدم. ۵ تا تلفن جواب دادم امروز و تقریبا روی آخریش خیلی کم تپق زدم

کلی موضوع دارم واسه حرف زدن. اما امروز یه حرف جالبی زد یکی از همکاران. میگفت که همیشه و هر سال همینقدر برف میاد اینجا و تازه مثلا اینجا یک کشور بسیار پیشرفته است. ولی هیچ کسی به فکر این نیست راهی ساده تر و سریع تر برای جمع کردن برف ها پیدا کنه. دولت هنوز از همون روش هایی استفاده می کنه که سال ها پیش هم استفاده می کرده یعنی استفاده از ماشین آلات سنگینی مثل لودر و گریدر و کامیون برای جابجایی برف ها از خیابون. حرفش برام خیلی جالب بود. میگفت که خوب مردم هم انگار عادت کردن و براشون مهم نیست و خوب دولت هم چون میبینه مردم چیزی نمیگن خوب دنبال کشف و استفاده راه دیگری هم نیست.

ولی این خیلی جالبه که اینجا مردم اینقدر مهربون میشن و رعایت همدیگه رو میکنن وقتی برف میاد. اتوبوس ها جلوی پای هر کسی که توی خیابون واستاده ( خصوصا صبح ها) ترمز میزنن و سوارش میکنن و واسشون مهم نیست که اینجا ایستگاه هست یا نیست. مردم هم حسابی مواظب رانندگی شون هستن و جوری رانندگی نمیکنن که سرتاپای آدم گل بشه وقتی داره از کنار خیابون رد میشه

اینجا هنوز هم داره برف میاد...من از سر کار تا خونه پیاده اومدم چون اوضاع اتوبوس رانی اینجا وقتی برف میاد خیلی افتضاح میشه و دقیقا هیچ اتوبوسی نبود که منو برسونه

ولی خودمونیم تا حالا این همه برف یه جا ندیده بودما کسی میتونه بهم کمک کنه که من چه جوری میتونم عکس بذارم توی وبلاگم؟ باید یه آدرس بزنم از عکسام

*******

دوست عزیزم سینا یه نظر گذاشته توی مطلب قبلی که بر میگرده به مطلبی که برای روزنامه خانه متروک دانشگاه علم و صنعت نوشتم و میتونین توی اینجا بخونینش. تا جایی که من میدونم و اتفاقا پرسیدم و فکر می کنم درسته وضعیت پناهندگان در کانادا ( شاید در اروپا و استرالیا وضع فرق کنه من نمیدونم) فرق چندانی با مهاجران نداره. اونها هم میتونن کار کنن و حتی برای تغییر وضعیت خودشون به مهاجر یا شهروند اقدام رسمی کنند و تحت پوشش های خاص دولت کانادا برای پناهندگان قرار بگیرند. اطلاعات بیشتر رو میتونین در سایت اداره مهاجرت کانادا بخونین. قوانین مربوط به پناهندگان هم در این سایت اومده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:53  توسط رضا  | 

امروز امتحان داشتم. خیلی از اون چیزی که فکر می کردم بهتر شد اینقدر هم زود تمومش کردم که یک ساعت زودتر معلممون اجازه داد بریم خونه تازه پول این یک ساعت رو هم بهمون میدن

داییم دیشب ساعت ۱۱ رسیده بود خونه. دقیقا ۵ ساعت توی فرودگاه و پارکینگ فرودگاه دنبال ماشینش میگشته. آخه از بس برف اومده بود نمیتونسته ماشینشو توی پارکینگ روباز فرودگاه پیدا کنه

پیش بینی کردن که ۵ روز طول بکشه که کل خیابون های شهر رو از این همه حجم برفی که اومده پاک کنن. اگه بتونن این کارو بکنن یک موفقیه چون برف قبلی رو ۷ روز طول دادن جمع کردنشو. خیلی جالبن این خارجی ها با خودشون مسابقه میذارن که رکورد خودشونو بزنن

یکی پرسیده که ساعتای کاری اینجا چه جوریه یادم باشه حتما در این باره هم بعدا حرف بزنم

چند تا عکس از برفا گرفتم که انشالا از فردا میذارمشون توی وبلاگ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:56  توسط رضا  | 

اینجا از امروز صبح تا الان نزدیک ۳۵ سانتیمتر برف اومده...به همراه باد بسیار تندی که باعث شده جلوی ایوان خونمون نزدیک یک متر برف جمع بشه...

دایی من که واسه یه دوره یک هفته ای تدریس رفته بود ایران و قرار بود امروز بیاد وسط این برفا نمیدونم کجا قراره بشینه هواپیماش امیدوارم فقط بتونه بیاد توی این اوضاع و احوال آخه فردا دیگه روز کاریه و مرخصی هم نداشته طفلکی به هر حال امیدوارم سالم و سلامت باشه داییم

اینجا از دیروز همش تلویزیون اخطار طوفان و برف میداد و از امروز صبح هیچ ماشین و آدمی توی خیابون نبودا. یعنی بود ولی اینقدر کم بود. البته خونه ما با مرکز شهر فاصله داره ولی حدس میزنم اونجا هم توی این هوا کمتر کسی جرات کنه بره بیرون

دو روزه که اصلا از خونه بیرون نرفتم. نه اینکه نخوام برم ولی کاری هم راستش نداشتم که برم از خونه بیرون از فردا صبح دوباره کار...عین عصرای جمعه میمونه امشب...چه حس خوبی بود ولی دو روز تعطیلی بعد از یک هفته کار...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 17:18  توسط رضا  | 

دارم به این نتیجه می رسم که این فقط ایرانیا نیستن که همیشه و از همه دولت ها و آدم ها ناراضین. این چند وقته که با چند تا از ساکنان همیشگی کبک هم صجبت شدم واسم خیلی جالبه رفتارها و حرف هاشون. همه اینجا از مالیات سنگینی که دولت میگیره و از رفتارهای اعصاب خورد کن و نژاد پرستانه کبکیا ( مثلا قوانینی که دائما زندگی رو برای انگلیسی زبان ها سخت تر می کنه) ناراحتن...همش غر می زنن و دائم نارضایتی خودشون رو از اینکه باید مالیات بیشتری نسبت به بقیه جاهای کانادا بدن علنا میگن. حتی سیاست های دولت کانادا رو هم اصلا قبول ندارن. مثلا از اینکه باید توی کانادا اجناس رو گرون تر از آمریکا بخرن ناراحت نیستن زیاد بلکه از این ناراحتن که دولت مثلا خرید ماشین از آمریکا رو سخت کرده که مجبورن از همین کانادا ماشین بخرن 

ولی مسئله جالب برای من اینه که اصلا فکری هم برای تغییر این وضع ندارن. یعنی زندگی خودشون رو می کنن کاری هم ندارن...فقط غر میزنن. هنوز اینقدر پررو نشدم که ازشون بپرسم خوب چرا کاری برای تغییر این وضع نمی کنین؟ البته تا حدودی جوابشو میدونما...اینقدر همه درگیر انواع و اقسام وام ها و بدهی ها و خرج زندگی و کار هستن که چندان وقتی برای کارای دیگه نمیمونه...همون جوابی که این روزها دیگه خیلیا توی ایران هم میدن...از دست ما که کاری بر نمیاد پس بذار زندگیمونو بکنیم...

به قول داییم یک کانادایی ( در اینجا یک آمریکایی هم همین وضع رو داره ها) کار میکنه فقط برای دولت و بانک...شاید فقط چند درصد از کار مفید یک کانادایی به خودش میرسه....اصلا دلم نمیخواد جای اینا باشم...

البته نه اینکه اصلا هیچ اعتراضی نباشه ها...حالا انشالا بعدا راجع به اعتراضات هم میگم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 18:18  توسط رضا  | 

اونایی که اخبار اقتصادی رو پیگیری می کنن میدونن که ارزش دلار آمریکا توی چند ماه اخیر شدیدا سقوط کرد. طوری که حدود یک ماه پیش که ما تازه اومدیم کانادا ارزش دلار کانادا حتی به ده درصد بیشتر از دلار آمریکا هم رسید. البته بعد از اون با اظهارات و تلاش های نخست وزیر و وزیر اقتصاد کانادا یه مقدار ارزش ها برابر شده و الان دو سه روزه تقریبا که ارزش دلار آمریکا و کانادا برابر شده.

اما خوب نکته اساسی توی این سیاست های پولی میدونین چیه؟ اینکه آمریکا با پایین آوردن ارزش پولش نسبت به یوروی اروپا و دلار کانادا در واقع باعث رونق بسیار مناسب بازار اقتصادی خودش شده. تصورش رو بکنید. اگر برای تولید یک کالا در کانادا تا قبل از این ۱۰۰ دلار هزینه مواد اولیه و ۱۰۰ دلار هم هزینه دستمزد داده می شده ( و ارزش دلار کانادا ۷۰٪ ارزش دلار آمریکا بوده) این فرد امروز هم باید حداقل همین مبلغ ۲۰۰ دلار رو خرج کنه تا بتونه کالای خودش رو تولید کنه. حالا با گران شدن ۳۰ درصدی پول کانادا نسبت به پول آمریکا خوب طبیعی هستش که ارزش کالایی که در کانادا تولید شده هم ۳۰ درصد بیشتر از همین کالاست اگر در آمریکا تولید بشه...

اینجوری میشه که الان آخرین مدل مرسدس بنز در آمریکا ۳۰ هزار دلار قیمت داره و در کانادا ۴۰ هزار دلار...باورتون میشه؟ یعنی ده هزار دلار اختلاف در جایی که ارزش پول ها با هم کاملا برابرند. تقریبا همه کالاهای کانادایی الان چنین وضعیتی در مقابل کالاهای آمریکایی دارن و خوب دولت داره همه تلاشش رو می کنه که از تولید ملی کانادا محافظت کنه...اما خوب کیه که دوست نداشته باشه واسه خرید یه ماشین قیمت کمتری بده

جالبه یه گزارش توی رادیوی مونترال گوش می کردم که می گفت توی یکی از شهرهای نزدیک مرز کانادا توی جمعه سیاه ( روزی که فروشگاه های آمریکا قیمت هاشون رو با برچسب سیاه میزنن به نشانه اینکه خیلی دیگه حراج کردن) از ۱۰۰ نفری که توی صف واستاده بودن قبل از اینکه فروشگاه باز بشه حدود ۶۰ تاشون از کانادا رفته بودن که خریدشون رو از آمریکا انجام بدن و برگردن 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:24  توسط رضا  | 

چند تا پست قبل تر یه مطلبی گذاشته بودم با عنوان اصلاح مجرمان شرط لازم برای بازگشت آنها به جامعه که همسر پسر پسر عموی پدرم ( اینجوری نگام نکنین خیلی هم نزدیک محسوب میشه ناسلامتی نامداری هستن اونا هم ) برام ایمیل زد و خبرمو تصحیح کرد.

کلارا اوکلاهاما زنی بوده که سه تا دختر از جمله خواهر خودش رو با همدستی شوهرش کشته و پس از دوازده سال زندان ایالت کبک رو برای زندگی انتخاب کرده و فعلا هم رفت و آمدهاش تحت کنترل هستش. شوهرش هم هنوز توی زندانه....ممنون مرجان خانوم

ولی من هنوزم برخلاف سینا فکر می کنم یه کمی این قضیه تناقض داره خوب. اگر طرف اینقدر خطرناکه که نمیتونه به زندگی عادی در جامعه برگرده و باید همه چیزش تحت کنترل باشه خوب توی همون زندان بمونه دیگه. اینجوری خرج کمتری هم برای دولت داره. اگر هم خطرناک نبست که خوب بذارن زندگیشو بکنه دیگه...فکر می کنم حتی پلیس هم میدونه که دوازده سال زندان برای چنین جرم وحشتناکی کمه و خوب طبیعیه که برای حفظ امنیت جامعه اون فرد رو تحت نظر بگیره...

البته مرجان یه خبر هم برام فرستاده که به اعدام یک جوان ایرانی به خاطر جرمی که در سیزده سالگی اشاره داره...خوب در اینکه رفتار قاضی های ایرانی با متهمان فاصله زیادی با عدالت داره که شکی نیست...این همه حکم های ناعادلانه که در پرونده های اجتماعی و سیاسی در طی این سال ها صادر شده خوب .... بگذریم.... اما فکر می کنم نه به افراط ایران و نه به تفریط اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:20  توسط رضا  | 

یکی از نکات مشترک تمام کسانی که با هم توی یک کلاس هستیم اینه که همه ما با فرانسوی مشکل داریم. حتی دو نفری که توی همین شهر به دنیا اومدن و بزرگ شدن هم خودشون میگن که اصلا راحت نیستن با زبان فرانسوی. اینقدر خوشحال شدم که اینو شنیدم
تازه امروز معلممون هم واسمون تعریف کرد که شش ماه قبل از اینکه این کار رو پیدا کنه بیکار بوده چون فرانسوی بلد نیست و خوب توی این ایالت پیدا کردن کاری که فقط انگلیسی بخواد خیلی سخته. البته طفلکی از ایالت کلگری ( یه ایالت با آب و هوای خیلی بد که دقیقا اون سر کاناداست ) پیشنهادای خیلی خوبی داشته ولی چون پدر و مادرش به خاطر اون از مصر پاشدن شش سال پیش اومدن مونترال خوب مجبور بوده بمونه. و نکته جالب تر اینه که مهندس تله کامیونیکیشن هستش معلممون 

خیلی دوست دارم چیزایی که دارم یاد می گیرمو. از امروز دیگه رفتیم روی نرم افزارهای تخصصی که باید بلد باشیم. جالبه خیلی... دارم همه تلاشمو می کنم که کم نیارم 

امروز چند تا مدیر زن هم دیدم...پس اطلاعات خامی که دیروز دادم زیاد هم درست نبود 

خیلی سرد بود امروز...اما عوضش هوا آفتابی بود و همش از پشت پنجره حسرت خوردم که باید سر کلاس باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:31  توسط رضا  | 

یکی از نکات جالب توجه توی جایی که دارم آموزش می بینم اینه که اکثریت بسیار زیادی از کارمندانش رو ( که مجموعا بیشتر از ۲۰۰ نفر هستند) زنان تشکیل می دهند. زنانی که هر یک توانایی های بسیاری دارند اما نکته جالب اینجاست که تا کنون من توی این دو روز حتی یک مدیر رو ندیدم که زن باشه. نمیدونم شاید باید بگذارم خیلی بیشتر بگذره و با بقیه جاها و مدیرا هم آشنا بشم تا بتونم مطمئن اینو بگم ولی خوب به نظر میرسه که زیاد هم میدان اونجورا که میگن به دخترا داده نمیشه...چون اطلاعات کم دارم راجع به این قضیه و فعلا تحلیل خاصی هم راجع بهش ندارم فعلا این موضوع رو نگه می دارم تا بعد...

امروز یه کمی احساسم از دیروز بهتر بود...آخه موضوع اینه که من اصلا اطلاعاتی راجع به کارت های اعتباری و قوانین مربوط بهشون حتی توی ایران هم نداشتم چه برسه به اینجا تازه امتحان آخرش رو باید ۸۰ درصد درست بنویسیم زیاد امیدوار نیستم که بتونم اما خوبیش اینه که کلی اطلاعات جالب درباره نحوه عملکرد کارت های اعتباری کسب می کنم. از اونجا که سیستم اقتصادی اینجا روی کارت اعتباری می گرده فکر کنم خیلی بتونه روی شناخت اقتصاد کانادا و آمریکا بهم کمک کنه 

بالاخره شناختن سیستم سرمایه داری هم خودش یه ضرورته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:32  توسط رضا  | 

امروز اولین روز کلاس آموزشی بود که قراره دو هفته طول بکشه. چهار پاکستانی  ِ دو کبکی  ِ یک کانادایی  ِ یک مولداویایی  ِ یک لیبیایی  ِ یک فیلیپینی و من به عنوان یک ایرانی کسانی بودیم که در کلاس حضور داشتیم. ترکیب رو می بینید؟ از بین یازده نفر فقط دو نفر متولد همین شهر هستند و بقیه حضوری بیشتر از ۵ سال در شهر ندارند. جالب اینجاست که در تمام دیگر نقاط نیز با این مسئله روبرو می شویم. تا جایی که نخست وزیر سابق ایالت کبک وقتی نتیجه رفراندوم استقلال ایالت کبک با دو درصد اختلاف به سود دولت کانادا رقم خورد در یک اظهار نظر عجیب گفت:" ما به مهاجران باختیم" و البته همین اظهار نظر با عکس العمل شدید مردم و دولت حتی سرویس های امنیتی کانادا روبرو شد.

در جامعه ای که درصد زیادی از مردم از کشورهای جهان سوم فرقی نمی کند آسیا یا آفریقا یا اروپای شرقی ِ ایران پاکستان لبنان الجزایر رومانی و... هستند عجیب اینجاست که تغییر چندانی در رفتارهای جامعه ایجاد نشده است. یعنی یک پاکستانی یا یک عرب یا یک آفریقایی ( ایرانی ها نیز ) کمتر ممکن است رفتارهایی را انجام دهد که در کشور خودجزو عادات روزمره اش بوده است ( نه اینکه اصلا انجام نمی دهد بلکه کمتر انجام می دهد ) به طوری که پس از چند سال حضور در این جامعه دیگر شاهد رفتارهایی که بر خلاف هنجارهای پذیرفته شده از این فرد نخواهیم بود. در واقع شما دیگر با یک پاکی ( پاکستانی ) یا یک آفریقایی روبرو نیستید و شخص مقابل شما دقیقا یک کانادایی است.

این مسئله مدتی است ذهنم را مشغول کرده و اتفاقا مطلبی در خصوص اینکه چرا کشورهای مهاجر پذیری چون کانادا یا فرانسه یا آمریکا یا استرالیا کمتر از کشوری مثل ایران با تبعه های سایر کشورها به مشکل برمیخورند نوشته ام. این مطلب را می توانید در اینجا بخوانید.

در روزهای آینده سعی خواهم کرد بیشتر به این موضوع بپردازم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:14  توسط رضا  | 

من از هفته اولی که اومدم اینجا قرار بوده که برم سراغ برادر نگار ( یکی از دوستان که دانشجوی دانشگاه تهرانه) چندین بار هم باهاش تماس گرفتم و حتی یک بار قرار هم گذاشتیم. اما نمیدونم بدشانسی بوده یا تنبلی من که هر بار به دلیلی نتونستم برم ببینمش. حالا از فردا هم که قراره برم سر کار فکر کنم یک هفته دیگه هم باز این قضیه عقب میفته.

 امروز صحبتی بود راجع به جرایمی که در جامعه کانادا انجام میشه. یکی از اشکالاتی که به سیستم اینجا وارد میشه مجازات هایی است که چندان تناسبی با جرایم ندارند. ظاهرا چندی پیش زن و شوهری چندین دختر جوان را ربوده و پس از شکنجه فراوان به قتل رسانده اند. حتی آخرین قتل مربوط به خواهر خود همین زن بوده است. پس از دستگیری این زن و شوهر خانه آنها را با بولدوزر خراب می کنند و احساسات شدیدی بر ضد آنها بر جامعه حاکم می شود. مرد به اعدام محکوم می شود اما زن ظاهرا به دلیل همکاری با پلیس هم اکنون از زندان آزاد شده است. در حالی که او نیز همراه با شوهر خود در ربودن و شکنجه دختران شرکت داشته و از این کار خود فیلم هم تهیه می کرده اند. با چنین وضعیتی این زن می تواند آزاد باشد و کاملا دولت حتی از او حفاظت هم می کند. با توجه به نفرت عمومی از چنین کسی او هم اکنون آزادانه در کبک زندگی می کند و حتی روزنامه ها و نشریات از انتشار هرگونه مطلبی در خصوص او منع شده اند تا مبادا کسی از اینکه همسایه اش چنین پیشینه ای داشته نگران شود و برای او مزاحمتی ایجاد کند.

این دیگر از آن شیوه هاست. خوب اگر کسی تا این حد خطرناک بوده که نباید به جامعه به همین راحتی بازگردد و اگر هم مشکلی نداشته که خوب این همه پنهان کاری برای چیست؟

فکر می کنم هنوز بسیاری از این گونه تضاد ها در جوامع غربی لاینحل مانده. بحثی مانند این در هنگامی که حقوق مجرمین با حقوق مردمان عادی جامعه تضاد می یابد به نظر چندان هم به این سادگی ها حل نمی شود. البته شاید این تضاد اینجا بسیار عمده می شود که چنین جرایمی به ندرت و در وحشیانه ترین سبک ها انجام می شود. و الا در ایران اشرار تا همین چند وقت پیش به راحتی در کنار مردم و در میان آنها زندگی کرده و با پلیس هم زندگی مسالمت آمیزی داشتند. حالا اگر چند وقتی است عده ای از آنها را می گیرند آن هم با آن وضعیت چندان سبب اصلاح نمی شود. چون آن مجرم یا شرور دوباره به همان خانه ای باز می گردد که قبلا در آن سکونت داشته و کسی هم از همسایه ها جرات نمی کند به این مساله اعتراض کند که آیا این فرد واقعا اصلاح شده که اجازه بازگشت به جامعه را یافته یا تنها به علت تغییرات موسمی سیاست در ایران اجازه خروج از زندان به او داده شده است. این مساله با توجه به آنکه کمتر برنامه اصلاحی در زندان های ایران انجام می شود بیشتر قابلیت تامل می یابد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:15  توسط رضا  | 

توی این دو سال آخر دانشگاه هم کارای دانشگاهی بود و هم کار بیرون از دانشگاه...یه کمکی هم درس می خوندم حالا این یک ماه که اومدیم اینجا تقریبا هیچ کاری نکردم. از صبح تا شب یا توی خونه بودم و تلویزیون میدیدم یا بازی می کردم یا میرفتم خیابون گردی و شناسایی اینور و اونور.

حالا قراره از دوشنبه یعنی پس فردا برم سر کار. یعنی کار که نه در واقع برم کلاس های آموزشی اون جایی که قراره کار کنم. یعنی از صبح تا عصر باید برم کلاس. از اونجایی که تصمیم دارم توی دو ماه آینده هم امتحان تافل بدم یه کمی باید درس هم بخونم واسش. از دیروز که فهمیدم باید برم سر کار یه کمی استرس گرفتم که باعث شد امروز یه کمی درس بخونم. به نظر میرسه شب ها رو کلا باید واسه درس خوندن بذارم. بعد از این همه سال درس نخوندن خیلی سخته دوباره درس خوندن کنکوری... البته تجربه این دو سال بهم ثابت کرده که توی فشار خیلی بیشتر و بهتر میتونم درس بخونم. حداقل این یک ماه بهم نشون داد که اگر بیکار باشم عمرا درس هم نخونم 

فردا آخرین روز تعطیلات طولانیه امسالمه میخوام اگه بشه یه مقدار درس بخونم بلکه جبران این همه درس نخوندنا بشه میدونم که خیلی زود از این حرفم پشیمون میشم ولی خسته شدم از تعطیلی دیگه. کاش زودتر دوشنبه شه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:53  توسط رضا  | 

salam, emshab oomadam khooneye daiem ina, inja fonte farsi nadaran, pas in posto nakhoonin, faghat khastam ye chizi hatman  up karde basham, farda beram khooneye khodemoon ye chizi zire inja ezafe mikonam be onvane matlab:D
*************************************
حالا میفهمم طفلک سینا مالکی چی میکشید اون روزا که همش میگفت نمیتونه فونت فارسی پیدا کنه. آخرش فکر کنم یه سایت پیدا کرده بود که اونجا فارسی میتونه تایپ کنه. شایدم اصلا اشتباه میکنم و هنوزم نتونسته جایی رو پیدا کنه. جدا خوشحالم که لپ تاپمون رو با خودمون آوردیما. اگه نبود کلا باید فارسی رو بی خیال می شدم چون اینجا همین که انگلیسی بشه پیدا کرد خودش خیلیه. آخه ویندوزاشون هم اینجا همه ویستا شده اونم ویستای فرانسوی قشنگ پدر آدم در میاد. وقتی میخوام با لپ تاپ پسر داییم کار کنم باید همش فکر کنم که توی ویندوز هر چیزی کجا بود وگرنه اصلا نمیشه از این لغت های فرانسوی چیزی سر درآورد خلاصه جریان اینکه این پست فینگلیش شد همین بود دیگه
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 0:10  توسط رضا  | 

امروز شانزدهم آذرماه روز دانشجو است. یه مطلبی مهدی نوشته که به همه پیشنهاد میدم حتما بخوننش. من حرفی اضافه تر ندارم راجع به این روز.

مونترال اگرچه بزرگترین شهر کانادا نیست و تا حدودی میشه گفت از تهران هم کوچک تر هستش و جمعیت کمتری داره اما سیستم حمل و نقلش واقعا قدرتمند عمل می کنه. کل جمعیت کانادا که یکی از بزرگترین کشورهای دنیا از نظر مساحت هستش فقط ۳۰ میلیون نفره. یعنی یک دهم آمریکا و کمتر از نصف ایران. با این حال شهر مونترال ۳ تا خط مترو داره با چندین ایستگاه که مناطق مختلف شهر رو به هم وصل می کنه. خصوصا در مرکز شهر چندین ایستگاه با فواصل کوتاه داره تا تقریبا دسترسی به همه نقطه از مناطق مرکزی به وسیله مترو به راحتی انجام بشه. توی خیابونای مرکز شهر که راه میری به راحتی میتونی توی هر نقطه ای که باشی یه ایستگاه مترو با فاصله ای کوتاه از خودت پیدا کنی. ضمن اینکه کد پستی به عنوان ساده ترین آدرس میتونه نقطه ای که هستین یا میخواین برین رو از طریق یه جستجوی ساده در گوگل بهتون نشون بده.

یکی از مزیت های سیستم حمل و نقل اینجا هماهنگی اتوبوس ها و مترو هستش. یعنی شما میتونین برای اتوبوس بلیط بخرین و همونجا بلیط استفاده از مترو رو هم دریافت کنین. ضمن اینکه با خرید یکی از کارتای متروی هفتگی یا ماهانه دیگه لازم نیست بلیط اتوبوس بخرین و هر چند بار که بخواین در اون مدت میتونین از مترو یا اتوبوس استفاده کنین. چندین نوع بلیط دارن اینجا واسه مترو. بلیط نقدی ِ بلیط هفتگی ِ بلیط ماهانه ِ حتی بلیط توریستی یک روزه ... البته قیمت بلیط هاشون به نسبت ایران خیلی بیشتره. خوب طبیعی هم هست. با توجه به درآمد مردم و اینکه دولت اونقدر ها هم پول نداره که یارانه بده به مترو خوب شاید بشه گفت قیمتاشون زیاد هم بالا نیست. ضمن اینکه همه ترجیح میدن از همین مترو و اتوبوس استفاده کنن تا تاکسی چون قیمت تاکسی بسیار گرون تر در میاد.

فقط قسمت غربی مونترال که قسمت انگلیسی زبان شهر هستش و تقریبا اکثر ایرانی ها هم توی همون منطقه زندگی می کنن ایستگاه مترو نداره. البته اتوبوس داره و همچنین قطار. قطارها خوب دیرتر از مترو میان و کسی که بخواد از غرب شهر خودشو به مرکز شهر برسونه باید یه سفر یک ساعت و نیمه رو برنامه ریزی کنه...شیرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:42  توسط رضا  | 

توی دو روز گذشته در شهر مونترال ۳۷ سانتیمتر برف اومده بود. میتونم به جرات بگم که هرگز این مقدار برف رو در تهران ندیده بودم که بیاد. اما باید امروز به خیابون ها میرفتین تا ببینین اینجا چه کار کردن. تقریبا کلیه خیابون های اصلی ( چه خود خیابون و چه پیاده روهاش ) کاملا از برف پاکسازی شده بود و انواع و اقسام ماشین های کوچک و بزرگ مشغول پاک کردن باقی مونده برف ها از خیابون های کوچک تر بودن. دولت کبک ( ایالت کبک دولتی داره منتخب مردم و تعدادی از قوانینش هم با کانادا فرق داره مثلا مالیات بیشتری از مردم میگیره نسبت به بقیه ایالت ها) ۱۳۰ میلیون دلار هر سال بودجه میذاره واسه برف روبی خیابون ها. تلویزیون داشت اعلام می کرد که برای این برف ۱۷ میلیون دلار هزینه کردن. و خوب این بودجه ای هستش که تماما از مردم به صورت مالیات گرفته شده و اگر کوچکترین اهمالی توی مصرفش دیده بشه مردم و روزنامه ها از دولت جواب می خوان. البته در حقیقت فقط ایالت کبک هستش که اینقدر در مقابل برف و این چیزا سریع عمل می کنه. بقیه ایالت ها اصلا چنین آمادگی ندارن. اینجا تقریبا همون روز اول هم توی کل اتوبان ها اصلا نذاشتن که برف بشینه ولی جاهای دیگه مثل تورنتو هنوز مردم توی رفت و آمد مشکل دارن.

خلاصه تجربه جالبی بود. بسیج اون همه نیرو و امکانات فقط واسه اینکه مردم توی زندگی روزمره شون وقفه ای ایجاد نشه. البته همکاری مردم هم خیلی جالب و عجیب بود. روز اول همه مدرسه ها و کالج ها رو تعطیل کردن. تصورش رو بکنین. توی ایران هم این کار انجام میشه ولی عملا چیزی از حجم ماشین ها کم نمیشه. ولی اینجا خود مردم هم یا از خونه نمیومدن بیروم یا اینکه از اتوبوس و مترو استفاده می کردن تا هم خودشون راحت باشن و هم خیابونا رو برای عملیات ماشین های برف روب خلوت کنن.

یه چیز جالب: اینجا عصرا یه عده میان و مسیر ماشین های برف روب رو مشخص می کنن و با بوق و صداهای بلند هم خبر میدن که امشب قراره این مسیر برف روبی بشه. توی اون ساعت که مشخص کردن هیچکس حق نداره ماشینشو کنار خیابون پارک کنه. اگر این کارو بکنه ماشینشو برمیدارن می برن پارکینگ و نزدیک ۲۰۰ دلار هم جریمش می کنن طفلک کسی که حواسش نباشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:21  توسط رضا  | 

یکی از مهمترین ویژگی های سیستم ارتباطی کانادا ( که فکر می کنم آمریکا هم تقریبا همینجوری باشه ) سیستم پستی شونه. خیلی جالبه ما هنوز دو هفته هم نشده که به خونه جدید اومدیم ولی اگه هر دو روز صندوقمون رو خالی نکنیم دیگه جایی توش نیست. تقریبا هر کاری هم که انجام دادیم با پست نتیجه کار واسمون اومده...کارت شماره بیمه ِ کارت بانک ِ حتی دست چک پدر و مادرم هم با پست اومده... امروز رفته بودم گواهی عدم سوء پیشینه بگیرم ( یکی از مدارکی که باید واسه جایی که قراره کار کنم تحویل بدم ) جالب بود. فقط یک کارمند بسیار جوان نشسته بود پشت یک لبتاپ و یه فرم بهم داد و ۲- ۳ دقیقه بعد بهم گفت کارم انجام شده و یک هفته دیگه میاد به صندوق پستیمون مدرکی که میخوام. جالب بود چون من این کار رو توی ایران هم انجام داده بودم. اگر مثلا در اون روز که میخواستی بری فرم پر کنی متخصص انگشت نگاری ( باور کنین وقتی به افسره گفتم مگه انگشت روی کاغذ زدن هم تخصص میخواد میخواست منو بخوره ) نبود باید میرفتی یه روز دیگه میومدی. تازه بعد از ۱ ساعت معطلی گفتن برین ۳ هفته دیگه بیاین ببینین آماده شده یا نه!

یه کمی راستش دلم سوخت که ما این همه آدم رو که میتونن کلی کارای مفید انجام بدن معطل یه کار کوچک چند دقیقه ای می کنیم.

خلاصه پست اینجا خیلی وظیفه مهمی داره. توی ایران شاید ماهی یک بار اونم واسه قبض آب و برق سر و کارمون به پست بیفته ولی اینجا به طور خودکار همه چیز با پست پیش میره و اگه پست فلج بشه همه چیز می خوابه. فکر کن حتی خریدهایی که با کارت اعتباری می کنی هم میاد به پست و اگر یه وقت نیاد باید کلی بهره دیرکرد پولت رو بدی...

چقدر توی ایران که بودم فکر می کردم پستچی ها فقط روزنامه های مشترک شده رو واسه آدم میارن تازه پاسپورت و اینا هم که این اواخر پستی شده بود رو وقتی میاوردن باید یه انعامی چیزی هم بهشون میدادی که یه کار اضافه انجام دادن طفلکا...جدا فکر می کنم سیستم پستی ایران خیلی از وضعیت روز دنیا عقبه.

نزدیک به صد نفر در برنامه "فصل نه" در دانشگاه علم و صنعت شرکت کرده اند. یک موفقیت فوق العاده برای دوستانم در روزنامه خانه متروک که نتیجه تلاش های صادقانه و شجاعانه شان را گرفتند. هرگز به یاد ندارم که این عده دانشجو در جایی جمع شوند تا تنها از خود و مشکلاتشان سخن بگویند. اگر جمع شده ایم همیشه یا برای شعار دادن بوده است و یا فرو کوفتن دیگران...امروز دوستانم بر سر مزار سه قطره خون شانزدهم آذرماه ۳۲ خواهند رفت...چقدر دلم می خواست همراهشان بودم...بهشون از راه دور خسته نباشید میگم و امیدوارم مسیر رشد و تعالی رو با موفقیت هرچه بیشتر طی کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:37  توسط رضا  | 

از دیشب اینقدر برف اومده بود که امروز تمام مدرسه ها و کالج ها تعطیل بودند. تا همین یکی دو ساعت پیش هنوز برف میومد. نزدیک ۲۰ سانت برف نشسته روی زمین. تازه علاوه بر برف کوران شدیدی هم بود امروز...خلاصه همه این شرایط دست به دست هم داد که امروز من اصلا از خونه بیرون نرفتم.

البته زیاد هم آدم مفیدی نبودما...یه مقدار سعی کردم امروز درس بخونم...کمی زبان انگلیسی و کمی هم کتاب. کمی هم البته سعی کردم اطلاعات راجع به مونترال و جاهای مختلفی که هنوز کار دارم پیدا کنم. چقدر هنوز باید یاد بگیرم راجع به اینجا البته خوبه ها از این نظر که کلی چیزای تازه وجود داره واسه کشف کردن و یاد گرفتن. اما خوب از اون طرف آدم بعضی وقتا از هجوم اطلاعات تازه خسته میشه. دوست داره یه نفسی بکشه.

امروز همش به دانشگاه فکر می کردم و برنامه دوستانم در روزنامه خانه متروک. انشالا که برنامه فرداشون هم با موفقیت برگزار میشه. واسه خوندن گزارش برنامه شون لحظه شماری می کنم.

جالبه که اینجا هوا اینقدر سرده ولی سحر به جای من سرما خورده اونم وسط امتحانای میان ترم و کار و درس و ... طفلکی جدا ترجیح میدم اگه قراره سرما بخورم همین حالا که هنوز نه کار دارم و نه درست و حسابی درسو شروع کردم سرما بخورم. حداقل سرما خوردن بهتر از بیکاریه که

چقدر آدم وقتی هیچ کاری نداره احساس میکنه از خدا هم دور شده برعکس احساس میکنه خدا ازش دور شده...فردا میخوام بزنم از خونه بیرون... هوا هرجوری هم که میخواد باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:56  توسط رضا  | 

پارسال توی شرایطی که هنوز مدیریت توی دانشگاه علم و صنعت تثبیت نشده بود توی هفته منتهی به روز دانشجو برنامه ای رو برگزار کردیم به نام " فصل نه" که با استقبال خیلی خوب دانشجوها خصوصا توی روزای آخر روبرو شد. امسال دوستای خوب و شجاعم توی دانشگاه علم و صنعت این کار رو در شرایطی انجام میدن که مدیریت از ابتدای سال حسابی چنگ و دندون نشون داده بهشون...مهم نیست چه برخوردی بکنن...به قول مهدی فوقش اینا میتونن آدمو اخراج کنن ( که همون کارم البته نمیخوان و نمی تونن انجام بدن ) ولی مهم اینه که این کار میتونه کلی انرژی مثبت به فضای دانشجویی تزریق کنه...

چقدر این دو سه روز که بچه ها برنامه دارن دلم بیشتر از همیشه هوای تهران رو بکنه...کاش بودم و میتونستم یه کمک حتی شده کوچیک بهشون بکنم...از اینجا تنها کاری که ازم بر میاد اینه که واسشون دعا کنم...میدونم که کار امسالشون بسیار سخت تر از کار پارساله...اما خوب اینو مطمئنم که نتیجه کار سخت تر بسیار بیشتر و بهتره... انشالا 

امروز من کمی زبان فرانسه خوندم...از بس مدت طولانی شده که درس نخوندم واقعا واسم شروع کردنش سخته...ولی باید زودتر شروع کنم...به زودی باید امتحان تافل هم بدم...شاید اگر زودتر برم سر کار بهتر باشه...هرچی سرم شلوغ تر باشه بیشتر مجبور میشم به خودم فشار بیارم و شاید این وسط یه کمی هم درس بخونم ولی الان که همه وقتم آزاده بیشترش رو به بطالت میگذرونم

امروز رفتم دیدن پسر عموی پدرم که واسه مسافرت اومده کانادا. البته اومده خونه پسرش و در واقع ما هم رفتیم خونه پسر پسر عموی پدرم برای اولین بار... خیلی جالبه واقعا. اینجا برای اولین بار من با حمید، پسر دایی مادرم و محمد یعنی همین پسر پسرعموی پدرم آشنا شدم. در حالی که تا به حال هیچ کدوم رو در ایران ندیده بودم. محمد و همسرش یه پسر هم دارن به اسم نریمان...یکی از مزایای زندگی در کانادا شاید همین باشه که خانواده ها به ارزش ارتباطات خانوادگی و نزدیک تر بیشتر پی می برند. من که هنوز هیچی نشده دارم اینو احساس می کنم کاملا که چقدر توی این چند سال در ایران از ارتباطات فامیلی دور افتادیم. البته خوب شدیدا هم درگیر روزمرگی ها شده بودیم. این شاید یکی از خاصیت های دوری از ایران باشه که آدم بیشتر مفهوم خانواده رو درک می کنه و براش ارزش قایل میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:53  توسط رضا  | 

اینجا من هر روز کلی سوژه از ذهنم عبور می کنه واسه نوشتن...همش سعی می کنم که در مورد همشون توی یک نوشته حرف نزنم که یه وقت حرفام ته نکشه ها

امروز جمع خانوادگیمون در مونترال دور هم جمع شد حسابی... داییم اینا و پسر دایی مادرم به همراه ما دقیقا یازده نفر می شدیم...تعداد نسبتا زیادی محسوب میشه واسه این سر دنیا...

هوا دیگه کم کم حسابی داره سرد میشه و فردا کاملا از مرز ده درجه زیر صفر رد میشه...نمی دونم چرا من هنوز سردم نشده زیاد...

کلی امروز وبگردی کردم و واسه دوستانم در ایران ایمیل زدم یا واسه وبلاگاشون کامنت گذاشتم...خیلی وقت بود که وبگردی حرفه ای نکرده بودم...شاید بیشتر از دو سال.

چند وقت پیش توی برنامه اپرا یه سایت جالب رو معرفی می کرد. سایتی که به خانواده های مختلف و بسیار فقیر در سراسر جهان وام می دادن از طریقش. بنیانگذار سایت می گفت که ۹۰٪ وام هایی که به افراد مختلف در سرتاسر جهان دادن به طور کامل بازگشت پیدا می کنه...جالبه که اتفاقا سیستم وام دادنشون هم به صورت داوطلبانه است. یعنی هر کسی میگه به چقدر وام برای چه کاری نیاز داره و افراد خیرخواه از سراسر جهان کمک می کنند تا مبلغ درخواستی او برای وام تامین بشه...کار جالبی بود. به وبلاگشون سر زدم. از همه جای جهان...فیلیپین اندونزی تاجیکستان و همه دنیا بودن اما هیچ ایرانی ای درخواست وام نکرده بود. مثل اینکه ایرانی ها کلا خیلی وضعشون بهتر از این حرفاست. اگر هم وام بخوان میرن مستقیم سراغ خود رییس جمهور و ازش وام می گیرن...کافیه فقط یه نامه توی سفرای استانی بدن

به هر حال آدرس سایتشون اینه . اگر کسی هست که ایده جدی برای یک کار اقتصادی مفید واسه خودش و خانوادش داره میتونه به این سایت یه سری بزنه...البته گفته باشما...زیاد بلندپروازی نکنین توی مبلغ درخواستی تون...جالبه که تا به حال از طریق این سایت زندگی افراد بسیاری در سراسر دنیا تغییرات اساسی کرده...سهم ما ایرانیا اما مثل همیشه از این چیزا در حد هیچ هستش. نمی دونم شاید واقعا هم نیاز نداریم...دیروز یه خبر خوندم که یک و نیم میلیارد دلار دولت ایران به سریلانکا وام داده...خیلی پوله ها...کاش میومد سر سفره های اونایی که به نون شبشون هم محتاج هستن...کاش

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 0:11  توسط رضا  | 

امروز من دومین کاری رو که واسش فرم پر کرده بودم باید میرفتم برای مصاحبه. فکر می کردم که حتما مثل مصاحبه قبلی قراره کلی سوالای سخت جواب بدم و احتمال داره کم بیارم. اما این دفعه مصاحبه خیلی ساده تر از دفعه قبل بود. یه تست کوچیک واسه تایپ ازم گرفت که خیلی ساده بود. دو تا متن هم واسش خوندم که صدامو تست کنه...بعد هم بهم گفت که شما هیچ مشکلی نداری و ما رسما بهتون پیشنهاد میدیم که با ما مشغول کار شین. اما خوب به دو دلیل اولین جایی که رفتم برای مصاحبه رو ترجیح می دم. اولین دلیلم اینه که حقوق اینجا و میزان ساعات کاریش کمتر از اولیه. دومیش هم اینه که واسه کار اول نیاز به سه تا چهار هفته آموزش دارم و این دومی فقط سه روز آموزش لازم داره. ترجیح میدم اون کار سخت تره رو اول یاد بگیرم و بعد اگه نتونستم از پسش بر بیام سراغ این یکی کار که آسون تر هستش رو بگیرم. البته یه خوبی که این یکی داشت این بود که خیلی نزدیک دانشگاه کنکوردیا بود. اگر یه وقت بخوام برم دانشگاه کنکوردیا اونجا واسه یه کار ساعتی و درآمد کمک درسی خیلی میتونه کمک باشه...حالا تا خدا چی بخواد.

اینجا شدیدا برف گرفته از بعد از ظهر. هم خیابونا ترافیک سنگینی شده و هم برف یه چند سانتی نشسته روی زمین و احتمالا رفت و آمد توی چند روز آینده سخت تر خواهد شد.

پسر داییم سرما خورده. داییم ظهر آوردش خونه ما. یه چند ساعتی خوابید و الان حالش بهتره. آخی این پسر دایی من خیلی نازه... الانم که سرما خورده و صورتش حسابی گل انداختهفعلا که نشسته پای تکالیف مدرسش. کلاس اول راهنمایی باید یه کیف ببرن مدرسه که من وقتی میخوام بلندش کنم بیشتر از ۲-۳ دقیقه نمی تونم نگهش دارم و زود باید بذارمش زمین. خیلی سنگینه کیفش طفلکی

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:15  توسط رضا  | 

امروز از اون روزایی بود که کاملا به بطالت گذشت. صبح با مامان و بابا رفتیم بانک تا واسشون راجع به اینکه انواع مختلف حساب های بانکی اینجا چه جوریه توضیح بده. منم باهاشون رفتم ولی تقریبا هیچی واسه من نداشت چون همه حرفای طرف رو قبلا توی سایت بانکشون خونده بودم. بعدش هم اومدیم خونه. پریروز یه کارت تلفن خریده بودم که مادرم دیروز باهاش کلی زنگ زده بود به دوستش. اومدم خونه و با کلی خوشحالی که میتونم کلی با تهران تماس بگیرم و با بچه ها صحبت کنم شروع کردم به زنگ زدن. طبیعتا اول از همه با سحر تماس گرفتم. اپراتور گفت که ۸۰ دقیقه وقت دارم و کلی خوشحال شدم از اینکه یه کارت تلفن به این خوبی پیدا کردم. اما هنوز ۱۲ دقیقه نشده بود حرفمون که یه اخطار داد و چند ثانیه بعدش هم قطع شد. به همین سادگی... فکر کنم به صورت تصاعدی حساب کرد که به این زودی تموم شد هشتاد دقیقه ام حتی نتونستم درست و حسابی خداحافظی کنم با سحر... تازه حسین هم دیروز پریروزا تماس گرفته و من خونه نبودم... مشکل اینجا اینه که کارتای تلفن هم مثل بقیه چیزا بسیار گرون تر از ایران در میاد. تقریبا هر ۳۰ دقیقه حدود ۵ دلار میشه. تازه همین کارتا هم پدر آدم در میاد تا بتونه باهاشون تماس بگیره با تهران. شهرستان رو که دیگه نگو. داییم اینا بعد از ۱۸ سال زندگی توی مونترال هنوز نتونستن یه کارت درست و حسابی پیدا کنن واسه تماس با بیرجند. موبایل های ایرانم که اصلا به این راحتی ها نمیشه گرفت.

خلاصه توی این چند روزه سامان و حسین هم باهام تماس گرفتن که نشده صحبت کنیم با همدیگه. فردا باید یه کارت بگیرم که اگه بشه زنگ بزنم بهشون حتما...چقدر دلم واسه دوستای خوبم توی ایران تنگ شده...همشون

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:22  توسط رضا  | 

من امروز رفتم یه جا واسه مصاحبه. توی این ایالتی که ما هستیم خوب اکثر جاها فرانسه رو هم حتما می خوان ازت که بلد باشی. فقط یک سری جاهای خیلی خاص هستش که هنوز ممکنه دو زبان فرانسه و انگلیسی رو هر دو شو نخوان و مثلا فقط انگلیسی بخوان. البته ایالت کبک هم خیلی سر این موضوع مقاومت می کنه وگرنه تا حالا ریشه فرانسوی رو زده بودن توی اینجا هم انگلیسی ها ولی کاش جدا زده بودنا...واقعا کار پیدا کردن توی این اوضاع خیلی مشکله. خلاصه از روی آگهی های روزنامه ها یه شرکتی رو پیدا کردم که زبان انگلیسی رو به تنهایی هم می پذیرفت. امروز رفتم برای مصاحبه. یه ورقه سوال گذاشتن جلوم که به صورت تستی چند تا سوال از معانی لغت های انگلیسی و چند تا هم سوال ریاضی پرسیده بود. تازه فهمیدم که نقاط ضعفم توی انگلیسی کجاست. تا به حال اصلا توی برخوردم با کارمندا یا دیگران که انگلیسی حرف می زدم احساس کمبود نمی کردم اما امروز متوجه شدم که خیلی باید زبانمو تقویت کنم هنوز. ولی خوب خوشبختانه مثل اینکه زیاد هم بد نبود برخوردم چون کسی که باهام مصاحبه می کرد آخرش گفت که از نظر اون من مشکلی ندارم و احتمالا تا دو هفته آینده باهام تماس می گیرن واسه کلاس های آموزشی شرکت.

به پیشنهاد داییم تصمیم دارم چند تا جای دیگه ای هم که باهام تماس گرفتن واسه مصاحبه رو برم و از بینشون بهترین رو انتخاب کنم. فعلا برای شروع فکر می کنم یکی از همین شرکت ها بهترین شانسم باشه کلی هم می تونه به پیشرفت مکالمه انگلیسیم کمک کنه.

امروز با داییم رفتیم صندلی های خونمون رو هم گرفتیم. کم کم خونمون داره واقعا سر و شکل می گیره. طفلک داییم دو هفته دیگه توی تهران باید یه سری کلاس آموزشی رو برای شرکت های دارویی خاورمیانه تشکیل بده و کلی به همین دلیل وقتش پره ولی کلی هم واسه این خرید های ما وقت میذاره. کاش بتونیم یه وقتی این کمکایی که داییم و خانوادش توی این سه هفته به ما کردن رو جبران کنیم. البته فکر کنم حالا حالاها ازشون کمک بخوایم تا جا بیفتیم اینجا واقعا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:17  توسط رضا  | 

اول از همه بگم که من اصلا سردم نیستا. اتفاقا خونمون خیلی هم گرمه. فقط هوای اینجا از فردا میره ۵ درجه زیر صفر. شاید بشه گفت فردا واقعا اولین روز زمستون ما توی مونترال محسوب میشه. اما خوب یه خوبی که این قرارداد اجاره خونه ما داره اینه که کلا همه چیز روشه. یعنی پول آب و برق و گرما و همه چیز با خود مالکه.

سیستم آپارتمان های اینجا کلا خیلی جالبه. معمولا یه شرکت یا یه فرد پولشو میذاره و یه ساختمون رو کلا میخره مثلا با ۵ یا ده یا بیست تا واحد ساختمونی. اونوقت یه زن و شوهر رو استخدام میکنه تا از این ساختمان نگهداری کنن. البته نه مثل ایران به عنوان سرایدار. معمولا مرده یه مقداری لوله کشی و برق و اینا میدونه و میتونه تعمیرات اولیه رو انجام بده. خانومه هم یه حالت مدیریت ساختمان رو انجام میده و اجاره ها رو میگیره و اینا. حقوق خیلی خوبی هم بهشون میدن. برخلاف ایران که این کارو به پایین ترین طبقات جامعه میدن اینجا این کار یکی از پردرآمد ترین کارهاست. زن و شوهری هم که ساختمان مارو اداره میکنن بومی خود ایالت کبک محسوب میشن.

بعد هم سیستم اجاره خونه ها مثل ایران نیست که باید مثلا یه پول هنگفتی هم پیش بذاری و بعد اجاره هم بدی. اینجا تو فقط پول اجاره خونه رو میدی و بقیه هزینه ها همه به عهده مالک هستش. حتی اگه لوله دستشوییت بگیره یا سیستم برق خونه دچار مشکل بشه همون جنریتور ( نمیشه خوب سرایدار لغت خوبی واسه توصیفش نیست همین لغت اینارو استفاده کنم بهتره ) باید یه کاریش بکنه.

خلاصه اینجا همه هیترهای برقی رو تا آخر زیاد میکنن و بعد پنجره رو باز میکنن که هوای خونه عوض شه خبری هم از کلیپ های تبلیغاتی در مصرف انرژی صرفه جویی کنید نیست. اینقدر دولت مالیات میگیره که همه مجبور به صرفه جویی هستن. در مورد خونه هم خوب اجاره خونه ها پرداخت میشه که دولت اول از همه سهم خودش رو برمیداره از روش توی آپارتمان ها سیستم اینجوریه ولی اونایی که خونه دارن و از جمله دایی گرامی من که باید هزینه برق و آب رو خودشون بدن طبیعتا دیگه باید حواسشون باشه به مقدار مصرفشون. به قول داییم که میگفت امسال اگر هوا خیلی سرد بشه ما هم میایم خونه شما...قدمشون روی چشم

اینقدر حرف زدم که نشد بگم فردا قراره برم اولین مصاحبه کاریم رو انجام بدم. البته فعلا نمی تونم برم سراغ یه کار توی رشته خودم. فعلا اگر بشه دنبال یک کار ساعتی با یکی از این شرکت های تلفنی هستم تا هم اوضاع ارتباط زبانیم رو بهتر کنم و هم فعلا از این وقت گذرونی های بیخودی در بیام. فکر کنم حالا حالا ها باید برم مصاحبه کنم و رد بشم تا یه جا قبولم کنن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:4  توسط رضا  | 

امروز بعد از یه چند روزی که بیشتر به وقت تلف کردن می گذشت تا حدودی مفید بود برام. تازه یکی از دوستای خوبم توی ایران که هیچ خبری ازش نداشتم باهام تماس گرفت و کلی خوشحالم کرد که البته خیلی زود تماسمون قطع شد. بعد هم که خوب من نتونستم باهاش تماس بگیرم. یکی از عمده ترین مشکلات ارتباطی اینجا اینه که نمیشه اصلا راحت با ایران تماس گرفت. هم خیلی سخت ارتباط برقرار میشه و هم کارت های تلفن موجود بسیار گرون هستند. با ۵ دلار فقط میشه حدود ۶۰ دقیقه با تهران و ۳۵ دقیقه با موبایل های تهران تماس گرفت. این مساله وقتی جالب میشه که از ایران تماس با اینجا بسیار ارزون و راحت انجام میگیره. ظاهرا تکنولوژی تلفن از اینجا پیشرفته تره در ایران. نمیدونم شاید اینم یه کلک باشه که تعداد تماس هایی که از این طرف برقرار میشه رو کم کنند به این وسیله. به هر حال تماس با ایران خیلی سخته جدا به خاطر همین از همه دوستانی که نتونستم باهاشون تماس بگیرم توی این سه هفته عذرخواهی می کنم. اشکال از خطوط مخابراتی کاناداست نه از من

دارم سعی می کنم یکی از توصیه های بسیار خوب مهدی رو به کار بگیرم. یادمه همیشه بهم میگفت وقتی به لزوم انجام کاری میرسی دیگه وقتو تلف نکن. انجامش بده. خلاصه اینجا هم وقتشو دارم و هم می خوام که به این گفتش عمل کنم. فعلا در حال تمرینم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:52  توسط رضا  | 

امروز جدا هوا عالی بود. با توجه به اینکه امسال بر خلاف سالای پیش که هوا از مهرماه سرد می شده هنوز تازه اولین برف همین دو روز پیش اومد. فکر کنین وقتی همه بگن دیگه هوا سرد شده اونوقت دمای هوای امروز بود ۵ درجه بالای صفر. البته زیادم نباید دلم خوش باشه. پیش بینی هواشناسی شون میگه که تا هفته دیگه هوا ۱۵ درجه از الان سردتر میشه...خدا بخیر کنه اولین زمستون اینجارو...

نشستم امروز یه برنامه واسه خودم ریختم که درس بخونم واسه آزمون انگلیسی. واسه اقدام کردن واسه دانشگاه نیاز دارم به نمره تافلم. علاوه بر اون باید یه مقدار هم فرانسوی بخونم. تا زمانی که زبان فرانسه رو حسابی بلد نباشم امکان نداره بتونم حداقل توی مونترال کار درست و حسابی پیدا کنم. شاید اگه یه جای انگلیسی زبان می رفتیم بهتر بود. نمی دونم...شایدم نبود اینجوری مجبور میشم یه زبان دیگه رو هم بالاجبار یاد بگیرم.

این محلی که ما توش هستیم همشون عرب هستن. عربای لبنان و فلسطین و مراکش و تونس و... همگی فرانسوی زبان و تقریبا خیلی انگلیسیشون بده. حسنی که اینجا داشته اینه که به زبان انگلیسی خودم امیدوار شدم. خداییش خیلی بهتر از اینا هم لغت ها رو بلدیم و هم لهجه مون واضحه واسه بقیه

شدیدا خوابم گرفته دیگه قراره از فردا صبح برنامه درس خودنم رو اجرا کنم. اگه بتونم ۵۰ درصدش رو هم عملی کنم فوق العادست

فردا اول هفته هستش و قراره بالاخره یه سری چیرا روی روال بیفته...اگه خدا بخواد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:2  توسط رضا  | 

دیشب هرکار کردم نتونستم وارد سایت بلاگفا بشم واسه ارسال مطلب. داشتن سایتشون رو تغییراتی می دادن. خوب البته اون ساعتی که من می خواستم برم طرفای صبح زود ایران میشه و شاید خیلیا متوجه این قضیه نشده باشن. خلاصه نشد دیروز مطلب بفرستم دیگه

پسر عموی بابام هم اینجا توی مونتراله. بابام دیروز ازش آدرس مغازش رو گرفته بود که امروز بریم سراغش. حدود ۳-۴ ساعت توی خیابونا گشتیم و آخرش هم نتونستیم پیداش کنیم. از شانسمون هیچی هم پول خورد نذاشته بودم توی جیبم که بتونیم از تلفن عمومی تماس بگیریم دوباره آدرس رو چک کنیم. خلاصه امروز که روز یکشنبه و تعطیلی اینجا بود هم صبحمون اینجوری گذشت

یه اتفاق جالبی افتاد و اون هم این بود که موقع رد شدن از یک چهارراه چراغ عبور عابر پیاده قرمز بود و یه پلیس هم وسط چهارراه واستاده بود کنار یک ماشین پلیس. خلاصه یک بنده خدایی اومد و بدون توجه به چراغ پرید وسط خیابون و رد شد. حواسش اصلا به چراغ نبود. پلیس هم خیلی ساده به طرفش اومد و بهش اشاره کرد که باهاش بیاد به طرف ماشین و کارت شناساییش رو بده. دختر داییم همون روزای اول اومدنمون بهم گفته بود که رد شدن از چراغ قرمز عابر پیاده یه جریمه ۱۲۰ دلاری داره. کلی دلم واسه طرف سوخت. جالب اینجا بود که ما دوبار از چهارراه رد شدیم و در هر دو بار پلیسه یک نفر رو گرفت. مثل اینکه این چهارراهه خیلی درآمد زاست واسه پلیس مونترال

یه بار اون اوایل که آمده بودم الهام ( یکی از دوستان خوبم در دانشگاه علم و صنعت) ازم پرسید که راسته که میگن اونجا ماشینا اصلا بوق نمیزنن. متاسفانه نشد که جوابش رو کامل بدم . راستشو بخواین اینجا هم مثل همه جای دنیا ماشینا و آدما خلاف هم می کنن و یواشکی از زیر قانون هم در میرن. ولی اینجوری نیست که این کارو همیشه و در همه موارد انجام بدن. اولین دلیلی که باعث میشه این کار رو نکنن شاید فرهنگی باشه که باعث میشه تا حدود زیادی خود مردم رعایت همدیگرو بکنن. یعنی یک جامعه اولیه کوچک که همه قوانین رو رعایت کرده و به حقوق هم احترام میذارن. اونوقت این جامعه اولیه هر مهاجری رو که به درون خودش پذیرفته وادار کرده که به این اصول اولیه پایبند بشه. حالا اگر طرف ظرفیتش رو نداشت و نتونست خودش رو هماهنگ کنه باید حواسش باشه که گیر پلیس نیفته. اینجا شما می تونید چراغ قرمز رو رد کنیدُ سرعت بالا برید سبقت غیر مجاز بگیرید و به عنوان یک عابر پیاده توجهی به قرمز بودن چراغ عابر نکنید و از خیابان عبود کنید. اما اگر حواستان نبود و پلیس شما را در حین ارتکاب چنین جرایم راهنمایی و رانندگی گرفت اصلا نمی توانید جریمه ای که با آن روبرو می شوید را کاهش دهید. باید سرتان را پایین انداخته و برگ جریمه تان را بگیرید. درست برخلاف ایران که راننده ها تلاش می کنند با التماس و رشوه و زبان چرب و نرم پلیس را از جریمه کردنشان منصرف کنند. اینجا اگر پلیس شما را به علت سرعت غیر مجاز متوقف کرد حتی اجازه ندارید از ماشینتان پیاده شوید چون پیاده شدنتان هم یک جریمه مجزا دارد. و خوب مبالغ جریمه هم اینقدر بالاست که کمتر کسی ریسک آن را می پذیرد. جریمه هایی که در برخی موارد بسته به نوع تخلف تصاعدی هم بالا می روند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:30  توسط رضا  | 

امروز یکی از مهمترین روزهای زندگی من هستش. روزی که توش همیشه بهترین خاطرات من رقم خوردند. اما خوب تا اطلاع ثانوی این سر دنیا هستم و از آدمایی که ۲۳ سال از بهترین روزهامو باهاشون گذروندم بسیار دور. این نیز بگذرد... اما خوب امروز چون روز بسیار مبارک و خوبیه واسم تصمیم گرفتم که نوشتن رو از همین امروز شروع کنم. به امید خدا...

امروز بالاخره احساس کردم یک کمی که زمستان شروع شده. دیروز نزدیک ۱۰ میلیمتر برف اومده بود و امروز هنوز کلی برف روی زمین بود. من و خواهرم باید میرفتیم سراغ ثبت نام کلاس های زبان فرانسه. خوشبختانه سیستم حمل و نقل عمومی مونترال وضع چندان بدی نداره. البته مثل همه جای دنیا اگه بارون یا برف بیاد طبیعتا همه چیز به هم میریزه اما نه اونقدر که کاملا مختل بشه. امروز اما خدارو شکر نه برف میومد و نه بارون ولی به جاش باد سرد سوزناکی میومد که تا مغز استخوان رو می سوزوند. من هم به هوای روزهای پیش چندان لباس نپوشیدم و خوب حسابی از این باد سوزناک بهره مند شدم.

ارائه فرم برای کلاس های زبان اولین کارمون بود. بعد با خواهرم رفتیم دانشگاه کنکوردیا تا بتونه با مشاورش توی اون دانشگاه صحبت کنه. برای انتقالش به مهندسی معماری دانشگاه مکگیل نیاز داره که چند تا درس رو حتما بگذرونه. واقعا برخورد مسئولان اونجا خوب بود. کلی وقت گذاشتن واسش تا براش توضیح بدن که دقیقا چه کاری باید انجام بده. خودش که میگفت یه مشاور هندی توی مکگیل که قبلا رفته بود پیشش به قدری باهاش ضعیف برخورد کرده بوده که اصلا دوست نداشته بره دوباره پیش مشاور. ولی خوب امروز که خیلی خوشحال بود. آخه واقعا هم خیلی وقت گذاشتن واسش توی کنکوردیا. اصلا فکر کنم تفاوت اصلی مکگیل و کنکوردیا توی همین برخورداست. یه جورایی مکگیلیا خیال میکنن خیلی مهم هستن و بقیه دارن سر و دست میشکونن واسه ورود به دانشگاهشون. البته یه جورایی هم اینجوری هستا. حالا اگه خدا بخواد بعدا بیشتر راجع به این قضیه میگم.

بعد از اون هم رفتیم یه ریش تراش خریدیم. من از وقتی از ایران اومدم ریشامو فقط یه بار اونم با ریش تراش داییم زدم. آخه ریش تراشی که با خودم از ایران آورده بودم با برق ۱۱۰ ولت اینجا کار نمیکنه و خوب ریش به این بلندی رو هم که نمیشه با تیغ زد که

خلاصه بعد از کلی از سرما لرزیدن توی صف اتوبوس سوپ داغ دستپخت مادرم بسیار چسبید. فعلا هم قراره داییم اینا برای اولین بار بیان خونه جدیدمون و خوب من هم باید برم برای کمک واسه تمیز کردن خونه...

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:59  توسط رضا  | 

این وبلاگ به پیشنهاد دوستی عزیز تاسیس شده است. با خودم قرار گذاشتم که هر روز اینجارو به روز کنم. ممکنه موفق نشم اما تلاش خودم رو می کنم. به قول همون دوست خوب ممکنه تلاشمون با موفقیت همراه نشه اما خوب مهمه که اگه به لزوم انجام کاری می رسیم واسه عملی کردنش وقت رو تلف نکنیم.

 امیدوارم هیچکسی در زنگیش دچار روزمرگی نشه.

پس به یاد حضرت دوست که هرچه داریم از اوست شروع می کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:2  توسط رضا  |